تبليغاتX
گرگ و میش من و تو

چقدر دلم گرفت.... دختری که خون همه ی چهره اش را پوشاند.... یقین دارم که رویاهایی داشت شبیه به همه ی رویاهای قشنگ.... صدای گلوله در ذهن چه تلخ می نشیند.... و بوی خون چه درد آور به مشام می رسد..... من دلم گرفته است..... صدای گلوله ها خیلی بلند است.....

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   • 

متنی که می خوانید متعلق است به سه سال و اندی پیش در اراک که با عرفان شروع به نوشتن کردیم.... قرار بر این بود که من همین نثر را ادامه دهم و عرفان کودکانه هایمان را با همان زبان کودکی بازگو کند... اما هنوز که هنوز است کامل نشده.... به هر حال من این متن را به خوانش شما می سپارم.... هر گاه که عرفان کامل کرد آنوقت هر دو را با هم به خوانش شما خواهیم سپرد.....

" بچه که بودیم نتوانستیم جنگ را خوب معنا کنیم.... ولی امروز با خط خطی های  چهره ی پدر مادرهای جنوب که روزگار نقش کرده.... با بوی خون و باروت و مرگ.... و سفیدی سر و صورتی که روزی روزگاری خط خطی نبودند.... عاشق بودند....می توانیم....."

" از پدر مادرهای جنوب که گذشت.... از بچه هاشان هم گذشت..... از بچه ی بچه هاشان هم گذشت... حالا ببینیم این روزگار که با همه دوست و با ما بیگانه با جنوبیهای مانده در گرگ و میش لحظه ها چه می کند...."

" گرگ و میش یعنی خاکستری.... خاکستری یعنی خاکستر.... خاکستری که ازاهالی جنوب به جا مانده است... و بچه های خاکستر نشین با بوی اهواز که شرجیهایش هنوز بوی باروت می دهد عاشق می شوند که مبادا پدر مادرهاشان را باد ببرد.."

" باد که می آید.... مرداد هم می آید.... شرجی تابستان اما ... خاکستری می آید... می کوبد بر سینه ی هر جنوبی که آوار دارد.... و پدر که بوی نفت می دهد.... سر می رسد... با سیگاری در دست..... مشتی خالی... ولی پر... خشکش می زند... یکجا آوار می شود روی آوار جنوب.... شوره زار خاکسترنشینان نمک گیرش می کند..... مادر کبود کبود از کوبش باد خاکستری سیاه به سر می کند چادرش را و روی آوارِ جنوبیِ پدر زانوهای خسته اش زمین را بوسه می دهند....."

" شب که می شود.... مرداد بوسه دارد... تلخ... تلخِ باد... تلخِ شرجی.... تلخِ لبهایی که مردادِ اهواز را صبح می کنند.... با تلخترین  آواز جیرجیرکها و ستارگانی که لبخند می زنند و شوره زار خاکستر نشسته ها را قطره قطره می شمارند تا خوابشان ببرد....."

" وقتی جنوب خواب می بیند.... گرگ میش را می درد..... اما جنوب کوه ندارد.... گرگ ندارد... میش دارد..... خواب دارد.... سرخ سرخ.... تب دارد.... سرد سرد...... و تنها کارون می داند با دستهای مهربان و نجیبش... خیس خیس با طعم گس باروت..... هی بوسه می کارد بر کویر لبهای تبدار تا هذیان نگوید که گرگ می درد و باد می برد..... پدر را.... مادر را.... پرت می کند توی پر حرفیهای جنوب... که چقدر حرف دارد این جنوب... اگر گرگ میش را نبرد...."

" آنجا که کوه دارد.... خروس بیدار باش می زند..... اما جنوب که کوه ندارد... اگر هم خروس داشته باشد.... که دارد..... خوبش را هم دارد.... اما بچه های جنوب به صدایی سرخ و کشدار و ممتد خو کرده اند..... مثل پدر که به بوی نفت... آبی آبی.... سیگاری آتش می زند.... به مرداد نگاه می کند.... و شرجی رابا دود سیگار می بلعد... ریه هایش پر است از جنوب.... مادر نگاهش می کند .... نگران ریه هایش..... نکند..... باید این را پذیرفت.... هر چند تلخ... هر چند سیاهِ چادری رنگ.... اما خوب پدر سالهاست که جنوبیست.... جنوبی که باشی خروسهایت جنگی می شوند...."

"جنوب یعنی مادر.... جنوب یعنی پدر (بدون خط)..... جنوب یعنی کارون.... جنوب یعنی شرجی.... جنوب یعنی باران بر ساحل کارون.... و بر برگهای اُکالیپتوس..... جنوب یعنی چهار فصل.... جنوب یعنی دوست... یعنی ماه که روی کارون می افتد..... جنوب یعنی......."

" جنوب یعنی مرداد..... جنوب یعنی آوار.... جنوب یعنی آتش.... جنوب یعنی سرخ و کشدار.... جنوب یعنی باروت.. جنوب یعنی کودکانی که دست و پا و چشم و آرزوهایشان را به باد و آوار و خون و آتش سپردند....."

" جنوب یعنی خاکستر نشینی... یعنی خاکستری.... جنوب یعنی گرگ و میش.... یعنی جایی که کوه ندارد.... اما گرگ دارد.... برف ندارد اما گرگ دارد.... جنوب یعنی گرگ و میشی آمدن.... گرگ و میشی رفتن...... جنوب یعنی عصبانی.... یعنی دختر پسرهای جنگ خورده و بالا نیاورده..... جنوب یعنی گرم گرم گرم........ "

 

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   • 

"" یکسال دیگر هم از این عمر کوتاه گذشت..... و من همچنان سال به سال بهاریه می نویسم تا دلم خوش باشد که بهار آمد و با عطر کوچه های جنوب..... پس کوچه های جنوب که همیشه دلتنگ تواند مست مست شوم...... همیشه جنوب دلتنگ دستهای توست.... به خصوص اینروزها کارون عجیب دلتنگی می کند.... تا دیر نشده کارون را با دستهایت مرهمی باش..... ""

پیش از هر چیز از نوروز آغاز می کنم:

                                              "نوروز جشنی آریایی نیست"

هزاران هزار سال پیش در دشتی سبز و بزرگ که امروزنامش خوزستان است.... توسط اقوام سومری که ساکنین اصلی این دشت بودند و بعدها به بین النهرین رفتند نوروز برگزار می شده است..... جشنی بزرگ و سرشار از زندگی..... که آریایی ها پس از ورود و بعد از وام گرفتن از فرهنگ اقوام سومری و عیلامی جشنی را که هنوزدر بین اقوام این دشت رایج بود به نام خود به ثبت می رسانند... چرا که با تاخت و تازهای بسیار آثار بجا مانده و و همچنین فرهنگ بزرگ و قابل تحسینشان از جمله آیین مادر شاهی (مادر سالاری) که آریایی ها با آیین پدر شاهی (پدر سالاری) خویش در هم می آمیزند..... مثل خیلی چیزهای دیگر از میان رفت و این نشانگر این است که در طول تاریخ دزدی از خوزستان امری رایج بوده است...... (برای خواندن متن کامل و صحت و سوق این مطلب (نوروز جشنی آریایی نیست) به کتاب جستاری در فرهنگ ایران نوشته ی مهرداد بهار فرزند ملک شعرا بهار مراجعه کنید)..

" شاید امسال این آخرین بهاری باشد که کارون در چشمهایش جاریست..... کارون تاریخ را به عمر خود تاریخ جریان داشته است.... حالا ببین حال و احوالش را که هر چقدر هم آسمان برایش اشک می ریزد باز توفیری نمی کند.... ترا به خدا دست از سر کارون بردارید.... نفتمان را که می برید.... گازمان را که می برید..... برقمان را که می برید.... دست کم بگذارید کارون نفسی تازه کند.... زاینده رود و باغهای میوه های ممنوعه ی یزد و تبریز و مشهد و شیراز و از همه مهمتر تهران هنوز سیراب نشده اند؟؟ می ترسم هر درخت تهرانی و تبریزی و اصفهانی آرام آرام طلب بشکه نفت هم بکنند..... به خدا مردم آبادان آب آشامیدنی سالم ندارند..... خرمشهر آب سالم که ندارد هیچ هم ندارد.... اهواز هم که همیشه دلتنگ تمام بی کسیهاست..... " میگُم کاش تموم شهرا می فهمیدن که اگه بِچِه ها جنوب نبودن یا بهتر بگُم خود خود جنوب نبود نفس هم نمی تونستن بکشن" اما چه فایده دارد این حرفها.... خاکش را ما می خوریم.... جنگش را ما می کشیم..... خونش را ما می دهیم..... آوارگیهایش را ما می کشیم..... بی آبیش را در حالی که همه ی سدهای آبی ایران در خوزستان است و از انبوه و فشار آب در حال ترکیدن اما باز هم ما باید تحمل کنیم..... چقدر بگویم؟؟ اهمیت دارد؟؟ اما یک چیز را خوب می دانم که هر چه را از جنوب بگیرند خون گرم و معرفتش را نمی توانند بگیرند..... این هم دردلی بود..... دلم نیامد حالا که بهار در چند قدمیست خاک کودکیهایم را تنها بگذارم.....

و باز هم دلتنگی های من و دستهای تو نوشای من..... که این بهار..... نه نمی گویم.... می دانم که تو هم نمی خواهی که بگویم.... من هم نمی خواهم..... فقط این را بدان نوشای من که دستهایت همیشه چون سبزترین نخلها و کاجهای کودکی در من ریشه دوانده اند.... نوروزت پیروز و ایدون باد.....

نوروز سبزو پر امیدی را برای تمامی همدرد نویسان گرگ و میش من و تو آرزومندم......

                                                               

                                                             "ایدون باد"

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   • 

روزی خواهد رسید..... من یقین دارم روزی از همین روزها..... تو و من به یکباره دستهای همدیگر را بالی خواهیم کرد برای پروازی بلند و دور دست تا اوج آزادی..... من باور دارم که واحی و نوشا..... آسمان را تا جایی که آبیست از آن خود خواهند کرد..... و من آنروز را انتظار می کشم با چشمهایی بسته و دستهایی که به عطر دستهای تو دلخوشند..... روزها را شبها را می گذرم تا فریاد پروازت همه ام را مهیای پروازی کند.... و من انتظار می کشم تا همیشه ی پرواز با تو.... تنها تو... تو.... تو.... آزادی آبی آسمان واحی و نوشا را به آغوش خواهند کشید.... های! آبیترین پرواز ی که از جنس آسمانی! ما را چشم بر راه باش....

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   • 

"هنگامی که شلیک اولین گلوله واحی و نوشا را از شاخه ای پراند آن لحظه آغاز پرواز ممنوع بود"

 

چشمهایم را بستم … جنگ تمام نشد … بازهم بستم … تمام نشد … به مادرم گفتم: مگه نگفتی تا چشم بهم بذاری تمام میشه؟ چرا تمام نشد؟

مادرم با لبخندی تلخ و نگاهی خیس گفت: این بار اگه چشم به هم بذاری تمام میشه… قول میدم… قول میدم…بهت قول میدم… بعد با دستهای گرم و مهربانش چشمهایم را بست و سرم را به دامن گرفت … و تنها گونه ی من بود که زیر دستهای خدا از بارش باران سبز می شد.

چشمهایم را بستم… 1…2…3…4…5…6…7…8…9…10 … اومدم … شب بود…اما همه جا از سوسوی امید چشمهامان روشن بود … بیتا و لیلا… نوشا و یلدا…رحیم و مالک و عماد و اسماعیل همه قایم شده بودند… هیچکس نبود … نرم وسبک … راهروهای پیچ پیچ خانه ها را … زیر پله ها را … پشت فنس ها را گشتم … هیچکس نبود … بازهم گشتم … هیچکس نبود … نگاهم یک دورکامل گشت وگشت تا اینکه گوشه ی دیوار آجری خانه ی صبا خانم جوجه ی زیبای پرنده ای نا آشنا همه چیز را از یادم برد…غرق نگاهش شدم… معصوم و بی قرار بود… انگار چشمهایش کینه داشت… شاید… نمی دانم … من به او نگاه می کردم … و او به من … انگار زمان متوقف شده بود … هیچ حرکتی نبود… که ناگاه کسی فریاد زد: " سک سک " .

چشمهایم را بستم … اما انگار نبسته بودم… ترسی عجیب زیر پوستم می دوید …زیر پلک چشمهام … پدرم آرام می گفت: امشب بگذره فردا یه کاریش می کنم ... حتمآ یه کاری می کنم… باید یه کاری بکنم…اما جنگ بود و هیچ کاری از هیچ کس بر نمی آمد … جز انتظاری تلخ و تلخ و گزنده … که زیر چشمهای من پلکم را می پراند… و من چشم فرو بسته بودم تا شاید اشکهای مادرم … و دلواپسی های پدرم را نبینم… پلکم می پرید و دست های پدر بهترین جانپناه بود… مالک چند قدم آنطرف تر پشت پنجره ی اتاق سرک می کشید و مدام می گفت: تف به این زندگی … اون از خرمشهر که فقط چند تا آجر سوخته نصیبمون شد... اینم از اهواز که معلوم نیست سهممون چی باشه… و من که دلم نمی خواست در غم آنها شریک باشم … چشم فرو بسته بودم و به صبح فکر می کردم … به نوشا … به اسماعیل و عماد و لیلا و بیتا… به بازی … بازی … بازی.

چشمهایم را بستم… صبح همان روز بود که چشمهایم را بستم … وقتی عماد پسر همسایه را روی دست ها می بردند… و صبا مادرش لنگ لنگان با عبایی خاک آلود جیغ می کشید و گریه کنان می گفت: " یوما … یوما… لیِش یوما؟ ... لیش هیچ؟ … لیش احنا مصیوبین؟…

خمپاره درست آمده بود توی خانه ی آنها … یعنی جایی که عماد چشمهایش را بسته بود و خواب صبح می دید .

چشمهایم را بستم … باز کردم … بستم … باز کردم … بستم … باز کردم … باور نکردنی بود… انگار بزرگ شده بودم …جنگ تمام شده بود …و من به مادرم گفتم: جنگ همین بود؟ فاصله ی یک چشم بر هم زدن؟

مادرم نگاهی کرد و با آهی سنگین گفت: همین.

چشمهایم را بستم … باز کردم … تو را دیدم … حالا… امروز … من … تو … عشق… واحی و نوشا … دو نگاه که روزی کنار دیوار آجری خانه ای دریایی ساختند و در چشم های هم غرق شدند … و اینک از کارون تا خزر … آسمان و آبی … می روند تا سبزترین گونه های خیس این دیار که عشق را باور دارد … آن شب کنار دیوار آجری خانه ی همسایه من بودم و تو بودی … و چشم های خدا که بسته بود … مبادا که حسادت کند … و عماد فریاد زد:   “سک سک”... و روزی دیگر رقم خورد … اما جنگ امانش نداد … مالک پشت پنجره ی اتاق به صندلی لهستانی تکیه داده بود و زیر باد پنکه ی انگلیسی سیگار دود می کرد و به کوچه پس کوچه های خرمشهر می اندیشید که جنگ به او هم امان نداد … (همین که خواست بگوید…جنگ صدایش را برید)…حالا … نگاهش خسته تر از همیشه … ریش هایش سفید … موهایش سفید… صدایش دیگر داریوش ندارد…مادرم می گفت: گفتن جنگ زود تموم میشه … میگن همه ی جنگ 9 دقیقه طول میکشه… 3 دقیقه قرمزه … 3 دقیقه سفیده … 3 دقیقه زرده…

حالا وقتی خودش را در آینه نگاه می کند آهی می کشد و می دانم ته دلش می گوید: خدا خیرتان ندهد … 9 سال تمام جنگ زده بودم…موهام سفید شد … صورتم چروک شد… دستهام …پاهام درد می کنه …کمرم … و 9 قوطی قرص قطار شده پوکی استخوانش را سوت می کشند.

چشمهایم را بستم … 8 سال گذشت … 16 سال گذشت… 32 سال گذشت…راستی ماهم پیر میشویم؟ اما جنگ نیست که دیگر؟

پدرم گفت : سال اول خونمون آوار شد … جنگ زده شدیم … آواره شدیم … آخرش معلوم نیست چه بلایی سرمون بیاد.

چشمهایم را بستم … جنگ تمام شد… حالا من ماندم و تو ماندی و یک دنیا خستگی … مادرم خسته … پدرم خسته…جنوب خسته… مالک خسته… رسول خسته …عرفان خسته…محمد خسته… عماد روی دستهای خسته … و نوشا …نوشای من خسته تر از همیشه … تحمل می کند متن خسته ام را .

چشمهایم را بستم … من که جز تو چیزی نمی بینم.

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   • 

سلام

سلامی به گرمی نگاهت و صداقت کلامت و باز هم سلام بهانه من،

بهاری گذشت و سالی از خاطره های با هم بودن هم گذشت

و همچنان با هم بودنمان،رویاهایمان را هموار می کند.

بهانه من،از فرسنگها فاصله چشمان بسته ام را بر نگاهت گره می زنم و دستانم را بر ضربان قلبم 

می گذارم تا وجودت را در خودم نزدیکتر حس کنم و نبودنت را در کنارم کمتر حس کنم.

خورشید گرچه گرما دارد اما به گرمی نگاه تو نیست...

آسمان گرچه وسعت دارد اما به وسعت دل تو نیست...

در امتداد لحظه ها با من باش و قلب مهربانت را از من نگیر و گرمای وجودت را بگذار همچنان حس کنم.

روز میلادت بهانه ای شد که هزاران شاخه گل نرگس را تقدیمت کنم و با تمام احساسم بگویم،

عزیزم تولدت مبارک باد...

نوشین 

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   • 

 

"…….."

 

 

چقدر از تو بنویسم خوب است؟ چقدر از تو... از عروسک های جنگ زده ی خواهرت...  از انارهای ولگرد بی مادربزرگ... از سگ های کولی آنسوی ریل... از خروسِ گلادیاتور خانه ی پدری... از گیس های سیاه... از او که رفت و بادهای سرخ وزیدند، وما همه ی کیوسک ها را گشتیم. همه ی تابستان ها را گشتیم. اما باد وزیده بود و شن ردپا ها را می بلعید.... 

نه. نه رفیق! دیگر از اینکه بگویم "خسته ام"، خسته ام. از اینکه بگویم "جنگ ما را هم زد". اصلآً انگار واژه ها بوی نا گرفته اند. دست هایم کپک زده و هیچکس در راه نیست. راهِ ختمِ به دستهاش، ختمِ به باد شد و پسراهه های کودکی را هم که گم کرده ام. و بادبان. بادبانم اکنون که با مسیر شرجی، با مسیر شن، با مسیر روسپیان شهر، با مسیر مادرانِ بی انار، با مسیر عابران لبخند، دارم پرسه می رقصم. عصبی می رقصم. و اینبار برای بیست میلیون کلاشنیکف...

ببخش رفیق! ببخش که دوباره سر باز کرده ام و دارم دیروز و هنوز و همیشه ی سرزمینی را قِی می کنم که زخمواره ی بی پدریست. کُپه ی دردی تلخ. ببخش و دست تاریکت را در چشم هایم فرو کن که از این انوار مقدس در امان نیستم. بگذار در خیابانهای تنت آشوب بپا کنم! شورش کن در خیابانهای تنم، که سر هر چهارراهم گدایی ایستاده با اناری پوسیده در مشت. و مه تا مغز استخوان رسوخ می کند..... بگذریم.

خنجر از باختر می وزد و اهواز را گرگ و میش برداشته...

 

-------------------------------------------------------------------------------------

 

راستی وحید، دیروز مادرم زنگ زد گفت انقدر گرد و خاک تو هوا هست که چشم چشم رو نمی بینه.

گفت:

کاکُل خروسمون چکیده کف حیاط.

 

"عرفان مهرآذین"

 اراک

۱۳۸۷/۲/۱۳

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   • 

                                                "برگ اول"

               " برای گلاب دستهایت که شکوفه های هر بهار مست عطرشان شده اند"

 

                                           "تلخ ترین بهاریه ی سال"

 

 

امید که همدرد نویسان این گرگ و میش تلخی این بهاریه ناشادشان نسازد.....

بهار بنا بر آیین هر سال با دسته گلی آراسته به نیکی و مهربانی و سبزینگی میهمان خانه هامان می شود و آیین کهن گیتی صلح و دوستی را پاس می دارد و نوروز بهترین هدیه ی اوست.... با هفت سین و عطر همیشه سر مست گلهای خانگی که چون بغضی پس از فراز و فرود روزهای سرد زمستانی... دهن باز می کنند و نوید سالی نکو را می دهند.... که نوروز آمد و سفره بر چید از جلوگاه میهمانان نا خوانده ی سرما پرست.....

( وقت است که باز آییم و آیین مهتر بجا آریم)....

و نامزد نوروز که هر ساله او را در خواب می دید واز کنارش چون لبخندی نرم و سبک می گذشت.... اینبار هم خواهد گذشت.... اما با لبخندی تلخ و آشوب که نوروز در خواب نیست دیگر.... بلکه او دوشادوش سیاووش با روانی آغشته به درد و حسرت جهان مینوی را رکاب می زند.....

دیگر امسال خواب نخواهم ماند.... چرا که چاره ای جز این نیست.... خواب من جهان مینوی را ورق می زند.... دیگر امسال خواب نخواهم ماند... چرا که امسال مرده ام دیگر و شاید هیچگاه لبخندی از کنارم نخواهد گذشت... لبخندی که باد باشد... یا آتش و آب و خاک.... چه فرقی می کند؟؟

اسبم سیاه.... سگم سیا.... جنوبم سیاه.....

گفته بودم نه؟

گفته بودم که با من بوی مرداب است... نه؟.... گفته بودم که دستهای تو اگر مرهمند.... زخمهای عمیق تنم را به دست باد مسپار.... گفته بودم نه؟ ...... گفته بودم من از رفتن و وا ماندن و بی سرانجامی این قصه می ترسم ... نه؟ گفته بودم تلخی قصه ی دیروز طعم تلخی داشت و امروز قصه ای بهتر بخوان که چون خوابی آرام و بی هراس مرا به واماندگی و غربت و پوسیدگی دچار نکند.... گفته بودم نه؟

گفته بودم حالا که آمدی جانم به قربانت..... اما رفتن و فراموشی را به خاک کهنه ی درد اندود بسپار و تابستان امسال را به فال نیک بگیر.... گفته بودم نه؟

من که این همه گفته بودم... نه؟... گفته بودم.... من که از آغاز گفته بودم اگر عاشقی کنم از تحمل خدا هم خارج است..... گفته بودم.... نه؟...... گفته بودم دیگر توان چشیدن طعم تلخواژه ی رفتن را ندارم.... گفته بودم... نه؟...

من راهی هستم به سوی شالیزارهای سبز دستانت که هیچ کس معنا نکرد..... گفته بودم و می گویم که هیچ کس دست تو را معنا نخواهد کرد آنگونه که من.....

حالا ببین کجای قافله جا مانده ام؟.... ببین قافله ای که در من گذشت کجا به سر منزل مقصود خواهد رسید؟....

من هنوز همان راهم که سینه ام پر از عطر شالیزار دستهای توست..... مرا ببین.... مرا که مرده ام دیگر..... و حتی بهار هم رنگ موهایم را از یاد برده است.... و من که نوروز بوده ام.... حالا به خواب سنگین سیمرغان ره یافته ام تا بی مرگی و جاودانگی که مرداد من است را در جهان مینوی شاید باز یابم..... شاید....شاید.....

و من که نوروز بو ده ام بهار اینسال را مرده ام..... مگر دستی که تو را صاحب است..... این کوره راه خم در خم و پیچ پیچ تاریک را نور و حیاتی تازه بخشد..... حالا اگر نامزد نوروز از کنارم گذشت.... اگر گمان برد که همچون گذشته خواب هستم و خواب مانده ام..... نگویید که من مرده ام..... تا مثل آن روزهای خوب چون لبخندی نرم و سبک بخرامد از کنارم آرام آرام.... باد.... یا آتش و خاک و آب..... چه فرقی می کند؟؟؟؟

بهار فرا رسید و سال بر شما ایدون باد.... دور باد کهنگی.... دور باد مردگی.... دور باد خستگی.... دور باد زندگی.... زندگی بی تو.... بی دستهای تو.... بی چشمهای تو.... بی صدای تو.... بی لبخند تو.... بی عطر نفسها ی تو.....

                                                    "برگ دوم"

 به جنوب که تنها بهار سزاوار اوست..... به اهواز و شرجی و نفت و باروت.... که باروت سزایش نبود.... سهمش تاریخی بود که امروز ویرانه اش بجاست.... به پدر و مادرم که بچگیهایم را در زیر سایه ی سنگین خمپاره و ترکش پاسداری کردند..... به خواهرانم که مهرشان سراسر بهار است.... به رسول عزیز و صحنه های غریب تاتر( می دونم... هنوز هم پیچ و تاب دود سیگارت در نور موضعی صحنه زیباست).... به حمید مزرعه که دستم را به گرمی فشرد..... به همه.... همه ی آنان که هستند و همه ی آنهایی که نیستند..... به دوستانم ..... به همدرد نویسان گرگ و میش من و تو که صمیمانه مرا یاری کردند.... بهار بر همه ایدون باد.... دور باد زخمهای عمیق زندگی... دور باد کینه و دروغ و بد دلی..... دور باد... دور باد.... دور باد بیماری و مرگ و گرسنگی.... درو باد جنگ و خون و آوارگی.... دور باد ... دور باد.... دور باد...                                                                                  

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   • 

                                          " برای تو ای مهربان"

دستهای تو..... یعنی جوانه های سبز مرهم.... در روزگاری که زخم بسیار است....

سپندارمذ بر دستهای پر برکت و بارانی تو مهربانوی مهربان من بوسه می زند..... و من با جوانه های سبز انگشتانت بهار خواهم شد..... سپندارمذ بر تو ایدون باد.....

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   • 

من باختم بانو!

نگفته بودی مادربزرگ اینجای قصه ی من دربدری ست.... من که کلاغ نبودم.....

من باختم بانو..... !!!!!

من که جذام نداشتم..... داشتم؟؟

نگفته بودی مادربزرگ.....

من باختم بانو!

از این لحظه تا لحظه ای که ذهن خسته ام یاریم کند و بالا بیاورد دلم گرفته است.... دلم خیلی گرفته است.... دلم گرفته است.....

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   • 

                          "براي تو كه دستهايت طعم و بوي كودكي مي دهد"

    

شايد… شايد اگر تنهايي را چون قهوه اي در يك شب سرد زمستاني… در فنجاني رنگين به خاطره ي انگشتانت در دست بگيرم و يك نفس بالا بكشم…. اشكم مجالي براي ليز بازي هاي كودكانه ام پيدا كند روي گونه هاي خسته ي چروكيده ام….

گفته بودم نه؟ شايد… نمي دانم…

در خواب ديده بودم يا بيداري؟

نمي دانم… چه مرگم شده؟ نكند خدا خودش را هم از من دريغ مي كند؟…

چرا خوابهايم اينقدر فريادشان بلند است؟

مگر خواب ديده ام؟ نمي دانم؟…..

شبها سگي در من پارس مي كند كه اگر در مه گم نمي شد… شايد مي شناختمش… از پوزه ي سياه كوچكش پيدا بود كه چقدر دلواپس من است…. حالا ديگر يقين دارم كه اگر در مه گم نمي شد صدايش مي كردم: سيا! سياي خسته ي من! سياي مهربون من! برگرد….بيا… نرو…. مي خواي برات سوت بزنم تا دم تكون بدي؟ ببين دستمو دراز كردم… نمي خواي دست بدي؟ سيا بيا… بپر تو بغلم… بيا با هم كشتي بگيريم….مث قديما….. بيا سيا… سيا… سيا… سيا…سيا….

شايد اگردر مه گم نمي شد… به او مي گفتم كه اسب سياه درونم شيهه مي كشد….شيهه اي به طول هفت هزار ريشتر…..

شايد اگر در مه گم نمي شد مي گفتم: همين روزها زوزه اي بر سوگ تكه هاي خرد شده ي استخوانهايم سر دهد كه صدايش عمق فاجعه را از گوشهاي خدا هم فراتر ببرد…. آه اگر گم نمي شد به او مي گفتم: ( كه خدا يه فرشته ي كوره كه فقط ما جنوبياي سياهو مي بينه…. اونم براي اينكه بشتر سيامون كنه…) مثل تو سيا…..

چه مرگم شده؟ چرا سردم است؟

يادم مي آيد زمستانهاي دور دست را كه وقتي برف… سنگين سنگين ديوارهاي كاهگلي را مي پوشاند… گرگها از خم ديوار گله را مي دريدند و چوپان خواب مهرباني مي ديد…..

سيا تو كجايي؟

شب بود و دستهاي كسي در دستم… گرم وداغ… مثل يك فنجان در يك شب سرد زمستاني… آرام بودم و رام از نژاد اسبي اصيل كه هيچ بندي نبود مرا براي تاختن دشتهاي فراخ….. انگار خواب مرا برد…. نمي دانم…. اما دستهايمان كه ميشي نبود… پس چرا گرگها به دستهامان زدند…..

تو هم نبودي سيا….

احساس مي كنم يك دسته كلاغ در سرم قيل و غال مي كنند… شايد هم توك مي زنند ديواره هاي ذهنم را….. نمي دانم….

چرا من نمي دانم؟ چيزي بر سينه ام چمبره انداخته است…. بختك كه نيست…. مار هم نيست…. چيزي شبيه بغض و خواهش… و مي دانم كه اگر منفجر شود صدايش از تركيدن تمام بادكنكهاي كودكي ام بلند تر خواهد بود…. و شايد از هفت هزار ريشتر هم بلند تر…. شايد خدا هم بلرزد… شايد در ذهن هيروشيما خاطره اي تلخ زنده شود…. شايد چوپان از خواب بپرد…شايد زمين آنقدر بلرزد كه زمستان از وحشت انبوه آب شود….. جاري شود… چون دريايي كه مه را مي خورد آرام آرام….. و از دور دست صداي آشنايي كه اگر مه نباشد مرا مي شناسد… اما من ديگر من نيستم كه بگويم سيا مراقبم باش… من به دستهاي كسي عادت كرده ام…. دستهايي كه زمستان را به آتش اهوراييشان تاب مي آورم….

گفته بودم نه؟

دستهايت در من چون خون جاريست….

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   • 

                                          "یلدا بی تو مادربزرگ ندارد"

یلدا یک واژه ی ثریانیست.... می گویند یلدا تولد خورشید است یا به عبارتی تولد مهر فراخ.... که در این شب البرز سر به آسمان می ساید و با مهر هزار چشم و هزار گوش پیوندی دوباره خواهد بست....در این شب خورشید و ماه عشق را آوازی بلند می خوانند تا آنان که در خواب هستند همصدای بی دریغ عشق شوند....

با سپاس و ستایش به درگاه اورمزد خورشیدم را با نگارشی هر چند نا چیز می ستایم:

یک دامن انار و خاطره... بجا مانده از بچگی ... حالا دارد یلدایی می کند.... ماه که خورشید را بیابد....کافیست تا مادربزرگ قصه اش را با لبخندی بی نظیر به پایان برد..... و کلاغ آواره ی هر پایان.. دانه دانه انار توک می زند... شاید یلدای اینسال آخرین قصه باشد...

چه وسعتی دارد این عشق وقتی هزار هزار... زیر سقف خانه هاشان ماه و خورشید می شوند.... بیچاره ماه... تنها یلدا را فرصتی باقیست تا خورشید را به هزار زبان عشق بورزد.... شاید همه انارهای عالم را برایش دانه می کند... و ما مبهوت این راز سال به سال عاشق می شویم و آینه هامان برفش سنگین تر می بارد.... آنقدر که عکاس پشت ثبت لحظه ها جا مانده است و همه در عکس پیر و خاطره......

نگاه کن که جای من و تو خالیست.... شاید در ذهن لحظه ها ثبت شده ایم... شاید هم خدا عکسمان را کف دستهایش پنهان کرده است تا هر وقت دلش گرفت به عطر انار دستهامان مست شود....

راست می گفت مادربزرگ که یلدا فرصتی ست برای با هم بودن... و چه دستهایی که به هم زنجیر می شوند تا سال را هیچ زمستانی طلسم نکند....

وقتی پرچین را ترک کنیم... دیو قصه ها پشت لحظه ها نفس می کشد... نزدیکتر از یک نفس.....

دستت را به من بده... بگذار طلسم دیو شکسته شود..... بگذار عطر دستهامان تنها برای همین چند ساعتی باشد که خورشید و ماه عاشقند...

باد یا کلاغ فرقی نمی کند.... هر دو واژه واژه از دهان یلدا خواهند ربود...

گوشت را نزدیک بیاور: مادربزرگ انارها را دانه کرده است.... باید تا فرصتی باقیست سر بر دامنش بگذاریم... می خواهد خاطره ی موهایمان را چل گیس ببافد....

دستت را به من بده... امشب هم خواهد گذشت...

                               "یلدایت نوروز و نوروزت پیروز نوشین من"

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   • 

                            صادقانه ترین ساده های من و تو

من: دانه ی گندمی بودم بر بال بلند باد... دستهای تو مرا ریشه داد و حالا گندمزاری هستم سبز....

تو: دستهای تو را باید بوسید... قلب تو را باید بوسید... تو بزرگی به وسعت آسمان... تو بزرگی به وسعت دریا... و من قطره ی کوچکی هستم که در تو گم شده ام....

من: وسعت دریای دستان تو مرا باران کرد...

تو: تو مثل دریا... من مثل ساحل...ساحلی که همیشه دریا را نظاره گر است... دریایی بزرگ..زیبا... آرام... عاشق... که روزی هزار بار پای ساحل را بو سه می زند که او را در آغوش بگیرد و از آن خود کند...

من: ساحل همیشه دریایی من! عشق یعنی هزار بار چشم تو را دیدن... عشق یعنی مست عطر دستهای تو بودن... عشق یعنی در آغوش تو مردن....

تو: عزیزکم! به پنجره ها نگاه کن که به لبخند من و تو چشم دوخته اند... و باران در اندیشه ی فاصله ی من و تو می بارد... می بارد ... می بارد.... بخواب گلم تا خواب پروان شدن ببینیم که پس از باران رنگین کمان منتظر ماست... که ما را با خود به شهر عشق برد....

من: خواب تو خود کودکیست....

تو: به هر جا که نگاه می کنم تو را می بینم آری تو را ... تویی که روحت را گوشه گوشه ی این مکان جا گذاشته ای تا مرا نظاره گر باشی... و من با اشکهایم به طرف تو می آیم که در آغوشت بگیرم... اما نیستی.. نیستی... نیستی.. و نبودنت ویرانم می کند... مثل ویرانه های جنوب که پس از سالها هنوز باقیست....

من: جنوب یعنی چشمهای کسی که صادقانه دوستت دارد!

تو: و دستهای من همه جا تو را جستجو می کند تا در موج موهایت غرق شود...

من: عشق شرابیست لرد بسته....انگشت بزن تا مست مست شوی....

تو: شرابی که هر دویمان را مست می کند تا با هم پرواز کنیم به اوج آسمان.. آنقدر برویم تا مثل یک ستاره در آسمان بدرخشیم....

من: می خواهی بروم لای موهایت پنهان شوم تا هر وقت دست در آنها بردی سرانگشتانت را بوسه بکارم؟...

تو: آخ که چقدر دلم برای نوازش موهایت تنگ شده است... دستهام برای دستهات... چشمهام برای چشمهات... لبهام برای لبهات... و روح من سرگردان است که تو را بطلبد.... و هر روز به من می گوید از این زندان فرار کن... فرار کن... فرار کن...

من: بیا فرار کنیم... بیا برویم... بیا تا حسرت نخوریم... بیا.. بیا با اسب من برویم... مادربزرگ گوشه ای از گندمزار چشم به راه است....

تو: عزیزم... اومدم دنبالت تا با هم بریم فضا نوردی... من دو تا سفینه گرفتم تا با هم بریم... یه کاری می کنی؟ برو عقب با تمام سرعتت بیا تو بغلم..... آخی! بغل کردنت چه لذتی داره... می تونم تنم رو به تنت بچسبونم تا همیشه با هم باشیم؟

من: اصلا چطور است بیایی روی کولم سوار شوی... برویم پیش خدا تا شبها برایمان لالایی بخواند... آنوقت سکوت کنیم و تنها در چشمان هم گم شویم....

تو: در سکوتت.. در نگاهت فریادیست که بودن را تجربه می کند.... از کجا آمده ای که من اینگونه بی تابتم... از آسمان.. از نور.... از کهکشان و مرا به هر سو با خود می بری...

من: من از جنس احساس توام... از دریای زلال چشمهای تو آمده ام... از سرزمین سبز دستان تو.... از قلب پر نور و مهربان تو آمده ام.....

تو: احساسم گرمای وجود تو را دارد... چشمانم چشمان تو را در خود جا داده اند.. سرزمین سبز دستانم بخاطر پیوند خوردن با دستان تو بود.... پر نور بودن قلبم بخاطر ستاره های پر نور تو بود که روزی هزار بار به من هدیه می دادی.....

من: هدیه ی من به تو یک جفت چشم و یک قلب است که هیچ کجا نخواهی یافت... چشمهام تنها تو را می بینند و قلبم تنها تو را نفس می کشد.....

تو: تنهایی ... رویا... سرما... خاطره ... ردپا... حسرت... فریاد... چهار راه.... کوچه... عشق... نگاه... دست... خداحافظ.... آخ که بد هواتو کرد....

من: سرما...سرخ... دست... گرما... نگاه... عشق... کوچه.... خلوت.... سکوت... خدا... من... تو... ماه.... درخت... زمین... پس کوچه.. نگاه...چشم... خاطره... این درختها.. این کوچه پس کوچه ها روزی عشق را فریاد می زنند....

تو: خانه... فکر... چایی... سیگار...پدر... مادر... خواهر... خانواده... گرما.. امنیت.. مهربانی... آغوش... نگران... مظطرب.. دلواپس... تو... تو... تو... تو... و تو.... عشق... محبت... وفاداری... صداقت... پاکی... ایمان... مهربانی... و تمام خوبیهای جهان که در تو خلاصه می شوند....

من: خوبی یعنی تو... مهر یعنی تو... عشق یعنی تو... صداقت دستهای تو... نجابت چشمهای تو.... خلقتیست تکرار نا شدنی.... و حالا خدا دارد به کوچه هایی می نگرد که از عبور دستهای ما... ماه را عاشق شدند....

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   • 

 بیست و چهارم آذر ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و شش پاییزی!

                             پس کی تمام می شوی تو ای پاییز!

می گویند پادشاه فصلها پاییز است... اگر به چشم یک پادشاه بنگریمش... به راست و به حق است که پادشاه بی چون و چرای فصلها پاییز است..... چرا که هیچ پادشاه و هیچ حاکمی در طول تاریخ برای هیچ سرزمینی خرم نبود و تنها ارمغانش خزان زرد و آسمانی تنگ و تاریک است....

گفته بودم پاییز شگون ندارد... گفته بودم باد در پاییز جز خش خش برگهای زرد هیچ صدایی ندارد... گفته بودم هوایش دلگیر و مسموم است.....

این هم یک روز دیگر از پادشاهی حاکمی که جز سردی و بیماریهای بسیار هیچ ندارد..... و من همچنان به تو فکر می کنم و دارم لحظه به لحظه پاییز را .... این پادشاه خزان گرفته را بدرود می گویم تا زمستان که هیچ از او کم ندارد با برفی سپید فرا رسد....

اما اگر سنگین ترین برف را هم ببارد... من تنها به تو فکر می کنم که تب کرده ای از هدیه ی سرد و بی رنگ پاییز....

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   • 

                               "برای تو که اینروزها دستهایت را کم دارم"

می دانستی دستهات زیباترین شعر دنیاست؟

و تنها من آن را از بر هستم......

و گرنه شبها چه سخت می گذشت.....

***************************************************

تو باران می شوی تا من یک کویر تشنه باشم؟

نه... اصلا من باران می شوم..... تو همان دریا باش!

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   • 

                       سیزده آذر ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش!

                                 هیچگاه از ذهنم نخواهی رفت.

دیشب شب بدی بود..... قلبم چنان تیری کشید که تیغه ی پشتم لرزید..... با همان بی پولی و سرمای پاییزی به هر شکلی بود رفتم دکتر....

دکتر گفت:رگهای قلبت باید لایروبی شوند....

در ذهنم چرخید که چه اهمیت دارد.... کارون را هم سالهاست می خواهند لایروبی کنند....

گفتم: هر وقت درد کارون درمان شد... درد من هم.......

( تو که می دانی درد من چیست؟)

گفته بودم پاییز برایم شگون ندارد.... هیچوقت نداشت.... گفته بودم هیچ روحی ندارد این سرما.... دیدی؟ دیدی آخر دربدر شدم... حالا خدا دارد به حالم گریه می کند.... دیشب مثل سالهای گذشته به شکل پروانه ای دور سرم می چرخید و بعد با ناله ای دلخراش هق هقی سر داد که خوابم آشفته شد.... ناله ای که شبیه مویه های دلسوزانه ی مادربزرگم بود....

نه تو گریه نکن......

برای من کسی گریه می کند که تمام دنیا مال اوست.....

این شهر را هرگز فراموش نمی کنم.... شهری که انسان و عشق را بلعیده است و جایش عروسکهایی با قلبهای کاغذی بالا آورده است.....

نه تو گریه نکن... ماه که گریه نمی کند...... هر وقت دلت گرفت من کنار پنجره ام .... تو آرام بخواب مثل کودکی با خوابهای شیرین....

خودت را محکم بپیچ... بعد از پاییز زمستان است.....

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   • 

                                                             "کاش"

             "برای تو.... خودم و همه کسانی که نجابت سرزمینشان را آرزو دارند"

جهان پیر می شود. و ما همچنان محکوم صد سال زیستن در تنهایی و انزوا هستیم. شاید شبیه به سرنوشت خوزه آرکادیو بوییندیا و هزاران هزار سرهنگ آعورلیانو که در جهان پیرامونمان کم نداریم.

این خاک دارد پیر می شود. کاش سایه ی ترکتازی های این قوم وحشی و ویرانگر که جز کاشتن تخم تباهی و فساد در خاکی نجیب کاری نکرده اند از سرمان کم شود.

کاش رستمی دیگر از نجابت این سرزمین رخش می تاخت تا هیچ تورانی ترکتازی شهامت به تاراج بردنمان را نداشت.

کاش مردانمان در جنگهای اساطیری رنگ نمی باختند که امروز زنان و دخترانمان دسخوش بادی ویرانگر از سوی ترکستانهای بیشمار شوند.

کاش صد سال زیستنمان مرگی نباشد فجیع با قیل و غالی از کرکس نژادان لاشه خور.

کاش مرگ را پذیرا نمی شدیم وقتی کرور کرور هون های سفید بر ما تاختند.

کاش هرگز نمرده بودیم.

کاش هرگز باور نکرده بودیم.

کاش هرگز تلخی زهر نژادی هرزه را نوش نمی کردیم که امروز برده ی بی چون و چرای مردمی باشیم که خود به ترکان شهرت دارند.

کاش سرزمینمان را بخشش نمی کردیم که امروز خانه ها و خیابانهای این شهر زیر لگدهای اسبان نا نجیب ترکتازیهای این قوم دنیا ندیده آوار شوند.

کاش همه ی اینها .....

کاش فریب دروغزار بی حد و حصر هون های سفید ترکتاز را نمی خوردیم.

کاش خانه هایمان هنوز بوی برگ برگ شاهنامه داشت.

کاش آب این شهر به عرق آلوده ی تن مردی از تبار ترکان نبود.... قاجار مردی که ترکان را پناهنده بود.

کاش هنو ز فرصتی بود برای سفره های نان و پنیر و سبزی و ریحان مادربزرگ.

کاش نمی باختیم و سعت تیر آرش را.

کاش سرخی خون ریخته از گلوگاه سیاووش را به گیسهای بافته شده ی دخترانمان می پاشیدیم تا هیچ افراسیابی شهامت ترکتازیهای تورانی نیابد.

کاش می ماندیم و راهمان به ترکستان نبود.

کاش طعم تلخ حقیقت در دهانمان نمی ماسید.

کاش....

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   • 

                                "برای تو به پاس تحمل خستگی هایم"


دلم برای خودم تنگ شده است... برای کودکی هایم که امروز طعم تلخ قهوه ی دستان پیرزنی را گرفته که لهجه اش در هیچ قاموسی یافت نمی شود....پیرزنی کولی تبار از کوچ بی تباری که تا لب سرد این روزها طعم دهانم را گس کرده است... ومن لرزانترین بند بازی را در پرسه های غریب این کابوسهای خیابانی با سایه های درازشان فریاد می زنم... که کاش...
از هزار تا هزار .... گنگ و مبهم... گلوله بر تنم نشسته است.... تکه تکه زیر پای عابرانی نومید و خالی...  و نگاه خیس چشمی که آخرین لحظه ها را ثبت میکند....طعم تلخ قهوه ماسیده در دهانم... رگهایم خون بالا  می آورند... و کف کودکی هایم سرخ می شوند... سرخ سرخ سرخ....
تنها جریان تند نگاه تو در من زنده است و نفس می کشد... نفسی که گاه به گاه تند و تندتر به شماره ام می اندازد... تنها نگاه تو... تو... تو...

                                        

                                                  "نوشین باد"

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   • 

                                      برای تو که دستهایت نوید مهربانیست

صادقانه ترین سخن:

در این نابسامان شهر بی لبخند تنها تویی که صدای مرا می شنوی.... تنها تویی که روح زنگار گرفته ام را صیقل داده ای.....تنها تویی که عطر باران دستهایت را به من بخشیدی تا کویر تنم سیراب گردد....

تو دریایی خاتون من! مهربانم!

بگذار در زلال ساکت و نجیب چشمانت پنهان شوم.... بیا که دستانت را آنقدر در دست بگیرم تا که بالهایمان خاک سر تا پا فسرده ی بی جان این نا کجا آباد را بدرود گویند و آسمان را در اوج بوسه زنیم.... بیا به خاطر بسپریم لحظه لحظه ی این روزها را که عطر بودنت معجزه کرده است....بیا از یاد ببریم این شهر را که قلب سیاه و مرده اش تنها برای دروغ و کینه و حسد می تپد....من در این هوای دم کرده ی مسموم به اعتبار نفسهای تو زنده ام..... دیدن چشمان معصوم توست که مرا آرام نگاه می دارد وگرنه گذر عمر در این شهر چون شمعی در باد مرا فسرده می کرد....

در کنار تو بودن چقدر خوب است........ سنگین ترین بار خستگی هایت را بر دوشم بگذار و بدان که دستهایت معجزه می کنند.

تنها دستهای توست..... تنها چشمهای توست..... تنها حضور توست که مرا رویین تن کرده است..... دردهایت را بر دوشم بگذار چرا که رویین تنم به نفسهای تو.

 

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   • 

                                   " برای تو بخاطر پاکی و صداقت چشمهایت "

خاتون من!

اینروزها شکوفه ها در من بهار را نوید می دهند..... بوی باران گرفته ام..... بوی دریا .... سبزه و آب ..... انار و درخت.... بوی کاجهای سبز کودکی....اینروزها دلم کوهستان ندارد....

خاتون من!

هر چه بیشتر به تو فکر می کنم دستم لغزان تر از همیشه روی کاغذ سر می خورد..... درست مثل لیز بازیهایم روی حیاط خشتی یخ بسته ی مادربزرگ که چه کیفی داشت وقتی یخ حوض را می شکستم تا ماهیان خسته ام نفسی تازه کنند.... و من سر خوش از بازیهای کودکانه غرق در فصلی سپید و یخبندان نا خواسته بهار را انتظار می کشیدم...... و امروز دستان بهاریت با نغمه های مرغان خوش آواز رنگ به رنگ در من شکوفه می زند..... راستش را بگو تو که هستی؟...... از کجا آمده ای که بودنت این قلب.... این قلب خسته و عاصی را سمج تر کرده است؟...... دستانت پیامبر کدام معجزه است که اینگونه زمهریر تنم را آفتابی گرم پوشانده است؟......

خاتون من!

پیش از اینها گفته بودم که این شهر و آدمهایش دلم را به درد می آورد به قدری که هزاران رحم دردمند هم نکشیده اند..... ولی امروز تا وقتی که در من هستی زخم نگاه و کینه ی این شهر را تاب خواهم آورد.... تا وقتی که در من هستی طلوع دل انگیز سحرگاهی دریا در من است..... همه ی فصلها بهارند و لبخند می زنند..... و چشمانم تنها در چشمان تو تکرار می شوند......

خاتون من!

از اینکه دستانم بوی انار گرفته اند..... بوی کودکی ..... بوی باران ..... بوی گندم.... بوی بهار..... بوی کاجهای سبز ....بوی کارون.... بوی شرجی.... بوی انسان.... همه از دستهای توست.... و من به تبسمهای معصومت.... به صدا و دستهای گرما بخش تو هدیه می دهم قلبی را که از گرمای جنوب هم گرم تر است...... اما.... اما تو باور نکن.... هر گاه به راست گویی هایم شک کردی ترکم کن..... آنوقت خواهی دانست که هیچ صدایی نیست که با ضرب پاهایت تاپ تاپ کند......

خاتون عزیز!

دستت را از دستم نگیری یکوقت؟..... آنوقت دود می شوم مثل دود سیگاری پر پیچ و تاب در نورهای رنگ به رنگ خیابانهای این شهر....... مثل کودکی هایم درو می شوم.... آنقدر دور که دست هیچ کدام از افسانه های مادربزرگ هم به آن نمی رسد......

آری ظلمت این شبها به درازای تاریخمان بلند است...... روشنی را از من بپذیر تا با طلوعت در هم آمیزیم. یکی شویم در شهری که هیچ کس کسی را یارای یاری نیست.

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   •