" افسانه ی دختری که او را باد با خود برد "
زمانی رسیدم که میش ها به خواب ناز فرو رفته بودند و گرگها در هوای خاکستری زوزه می کشیدند.
قلبم مثل گنجشکی باران خورده، می تپید. آنقدر دلتنگ بودم که نفهمیدم چگونه از ماشین پیاده شدم. به سرعت از پله های پوسیده ی پریده رنگ، پایین رفتم.
کنار دیوار کاهگلی باغ، لحظه ای خشکم زد. بوی عطر نارنج بود و روزگار کودکی. مستم کرده بود. مثل کسی که دست آدم را بگیرد و با شتاب ببرد و پرت کند به آن روزهای خوب.
پرتم کرد. رفتم. دست در دست بهار نارنجها. مادربزرگ هنوز کنار ایوان نشسته بود و گیسهای سپیدش را شانه می کرد. ایوان پر بود از عطر گلهای شمعدانی و گیسوان مادربزرگ. چقدر دلم برایش تنگ شده بود. دلم می خواست سرم را به روی دامنش بگذارم و افسانه ی دختری را بشنوم که یک روز باد او را با خود برد. و امروز او زیر درخت انار به من لبخند می زد. با همان چهره ای که مادربزرگ نقش کرده بود. مات و مبهوت مانده بودم. نزدیک شدم. در میان گلهای شمعدانی نشسته بود و گوشواری از دو گیلاس سرخ به گوشهایش آویخته بود. و با صدفهای بزرگ و کوچک گردن بند می ساخت. دلم دوباره شروع به تپیدن کرد. ولی اینبار مثل کبوتری که رم کرده کرده باشد. می خواستم بگویم که گفت: در خواب دیده بودم که کسی می آید. چقدر دیر آمدی؟
گفتم: تو اینجا چه می کنی؟
گفت: من سالهاست که اینجام.
خواستم بگویم که گفت: برگرد. دیر می شود. اگر دیر برسی در باغ را می بندند.
این را گفت و سرگرم جدا کردن صدفهای ریز و درشت شد. جوری که انگار سالهاست با هم بیگانه ایم. دلم می خواست سیر نگاهش کنم. ولی او چشم در خاک دوخته بود و به مورچه هایی می اندیشید که زیر پوست باغچه تخم می گذاشتند.
چند قدم به جلو برداشتم که نزدیکتر شوم. ناگهان دستی روی شانه ام نشست. مردی بود، میانسال با بینی کشیده و سبیلی خوش تراش و موهایی سیاه و سفید.
گفت: آقا، اینجا کاری دارید؟
گفتم: بله؟
گفت: پرسیدم کاری دارید؟
انگار که خواب بوده باشم. یکهو به خود آمدم و با دستپاچگی جواب دادم. بله، می خوام یه شمعی روشن کنم و برم.
گفت: پس زود باشید، به زودی در را می بندیم. بهر حال مادر می خواهد استراحت کند.
مادر پیرزنی بود که متصدی قبرستان بود و خیلی هم کم حوصله و بد اخلاق.
گفتم: چشم.
از پله های پوسیده ی پریده رنگ گذشتم و از در وارد شدم. انبوهی از درختان را پشت سر گذاشتم. کلاغها باغ را روی سر گذاشته بودند و ازدحامشان آدم را کلافه می کرد.
از کنار ایرج میرزا گذشتم. ملک شعرا بهار را هم نگاهی گذرا انداختم و بالای سر بانوی ارغوانی پوش، فروغ فرخزاد، نشستم. بی اختیار چند قطره اشک از چشمم افتاد و روی لب خواندم که:
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار....
وحید
" بگذار این وطن دوباره وطن شود "
بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید .
( این وطن هرگز برای من وطن نبود )
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویا پروران در رویای خویش داشته اند .
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود سرزمینی که در آن ، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسبابچینی کنند .
تا هر انسانی را ، آنکه برتر از اوست از پا در آورد .
( این وطن هرگز برای من وطن نبود )
آه بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن ، آزادی را با تاج گل ساختگی وطن پرستی نمی آرایند .
اما فرصت وامکان واقعی برای همه کس هست، زندگی آزاد است و برابری در هواییست که استنشاق می کنیم .
( در این " سرزمین آزاده گان " برای من هرگز نه برابری در کار بوده است نه آزادی ) .
" لنگستن هیوز "
آمدن غلامحسین ساعدی را در بیست وچهارم دیماه جشن می گیریم
"عزاداران بیل"
جوانها شانه بالا انداختند و چیزی نگفتند.مشدی رقیه رفت کنار اسبها و دستش را گذاشت پشت یکی از اسبها و با صدای بلند گفت: نمی دونم چه کارشان بکنم.
برگشت و دوباره خانه ی اسلام را نگاه کرد. مشدی بابا و پسر مشدی صفر جلوتر رفتند و اسبها را نگاه کردند که پاهاشان را باز گذاشته، سرهاشان را آویزان کرده بودند توی استخر، دهان هر دو تاشان نیمه باز بود و دلمه های ارغوانی رنگ خون از حلقومشان می جوشید و کف می کرد و بیرون می آمد و تکه تکه می ریخت توی استخر و جان می گرفت، مثل قورباغه های ریز و درشتی که از فاضل آب تنگ و تاریکی نجات یافته به استخر پر لجنی رسیده باشند.
برای عباس معروفی بایسته فرزند هنوز زنده ی مادر داغدارمون ایران
عمو عباس دلامون خیلی گرفته .می دونی انگاری ما ژنتیکی جنگ زده ایم که هنوز از میون اون همه بازی فقط لی لی رو خوب یادمون مونده.وگرنه بچگی و بازیهاش که خیلی وقته تموم شدن و سنگمون که توی هیچکدوم از اون هشتا خونه نیفتاد اسممون و گـــذاشتن جنوبی.بوی باروت و مـزه ی دهنمون کردن . آواره، بی کارون ، بی شرجی.کوچمون دادن به یه جایی که نخل و کاج و کلاغ و گنجیشکشو از هم درنمی آوردیم.خب این خاصیت گرگ و میش دیگه.درست یادمون نیست کی بود، یه شب از همون شبها خوابیدیم، صبح که پا شدیم دیدیم بچگیهامونم دزدین و حالا احساس می کنیم که هر روز دور و دورترمی شیم از بچگیهامون، آدمهایی که دیگه نیستن مث مادر بزرگ ، پدر بزرگ،از دیوارای قدیمی که بوی کاهگلش مستمون میکرد، از حوض خونمون که یه روزی پر از ماهی بود ،ماهیهای سرخ، از درختهای کنار وانارو نخل و کاج سبزی که خورشید رو بوسه میداد. یادش بخیر خاتون،پیرزن فراری که سفره ی عقدش و ول کرده بود و مثه ما آواره ی آواره با قدمهای سنگین و کمری تا خورده از جلوی هشتی خونمون می گذشت و هیچکدوممون شهامت نگاه کردن توی چشماشو نداشتیم و حالا نه دیگه اون هست و نه روزهای بچگی بر میگرده.پس تو برامون بخون ،با دستای معجزه آسایی که داری بخون.بخون عمو عباس ، بخون. ما منتظریم.
وحید و عرفان
"ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"
سلام، ای شب معصوم!
سلام ای شبی که چشمهای گرگهای بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
و در کنار جویبارهای تو، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها می آیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند
سلام ای شب معصوم!
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ای است.
چرا نگاه نکردم؟
چرا نگاه نکردم؟
بانو فروغ در پانزدهم دیماه هزار و سیصد و سیزده خورشیدی به دنیای اَستومند چشم می گشاید. در ایران باستان پانزدهم دیماه را" دی به مهر" می گفتند و جشنی می گرفتند که" دیبگان" نام داشت.
پس بیاییم و گل ( کاردَک ) را که ویژه ی این روز است، به دست بگیریم و به بانوی همیشه بلند شعر ایران درود بگوییم.
"دمپایی های مرا..."
کسی مُرد و کسی اعدام شد، همین چند روز پیش. اما چه کسی را آیا یارای آنست تا کودکیهای مرا دوباره رخ دهد؟ که همین چند سال پیش که انگار هزار سال.
ماه برایش عجیب بود و آب برایش باور نکردنی. صدای جیرجیرک می بردش. صدای مادرش بوی مادر می داد نه تَل ذغال و شیر سوخته. - کسی که حتی دل نگاه کردن به چوبه را ندارد.-
دوباره رخ خواهد داد آنچه در تقابل دو کینه توزی به گذشته سنجاق شد؟ ماه دوباره عجیب خواهد تابید و آب دوباره خواهد تاباند، باور نکردنی؟ و مادر، تور بر سر، عروس فرزندی خواهد شد که حتی دل نگاه کردن به چوبه را ندارد؟
کسی مُرد و کسی اعدام شد همین چند روز پیش. پیری که در من به شیون نشسته پاهایش آنقدر چروک دیده که سخاوت لِی لِی را به یاد نمی آورد و تمام گرگم به هواهایش به عمق نچندانِ گوری ختم می شود که از مادر تُهیست. از ماه.
کسی مُرد و کسی اعدام شد همین چند روز پیش. در دستانش یک پستانک و چند تا پنج تومانی که من داشتم می رفتم بستنی بخرم و اهواز را بادبزنی کنم.
کسی مُرد و کسی اعدام شد همین چند روز پیش. در چشمانش اِنهدام کودکی من موج نزد. در دستانش من نبودم که می گریستم. "کاش اعدام نشوم" بود و "اگرآن پیرمرد نمی مرد" بود و "چه تقابل لذت بخشی داشتم" بود و "اگر نمی مردیم و او با یکدندگی هایش مرا بیشتر به لذت از بازیهای باروتی تشویق می کرد" بود.
پیرمردان جنگجو بودند دیگر!
کاش می شد پیش از بالا کشیده شدن، پیش از فرو برده شدن
ماه را بالا بیاورند
مادر را بالا بیاورند
لِی لِی را بالا بیاورند
گرگم به هوا را بالا بیاورند
دستان بدون چروک را بالا بیاورند
خاک سوخته را بالا بیاورند
ناخن های سرخ دستهای او را بالا بیاورند
کفشهای عمه ام را
پستانک برادرم را
خروس همسایه را
لبهای سردار را
دمپایی های مرا.....
دمپایی های مرا.....
دمپایی های مرا.....
دمپایی های مرا.....
دمپایی های مرا.....
دمپایی های مرا.....
"عرفان"
-عرفان! منم وحید، حالا به یاد می آوری؟!
"هفته ی خاکستری"
شنبه روز بدی بود
روز بی حوصلگی
وقت خوبی که می شد غزلی تازه بگی
ظهر یکشنبه ی من
جدول نیمه تموم
همه خونه هاش سیاه
روی خونه جغد شوم
صفحه ی کهنه ی یادداشتهای من
گفت دوشنبه روز میلاد من
اما شعر تو می گه که چشم من
" تو نخ ابر که بارون بزنه"
آخ اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
غروب سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو
اما موش خورده شناسنا مه ی من
عصر چارشنبه ی من
عصر خوشبختی ما
فصل گندیدن من
فصل جون سختی ما
روز پنجشنبه اومد
مث سقاهک پیر
رو نوکش یه چیکه آب
گفت به من بگیر بگیر
جمعه حرف تازه ای برام نداشت
هر چی بود پیش تر از اینها گفته بود...
به پاس تلاشهای خستگی ناپذیر و بی وقفه ی شهیار قنبری در بنیانگذاری ترانه ی نوین این سرزمین وبیاد فریاد شادروان فرهاد مهراد و واروژان " که بی او هزار سال گذشته و وقتی او نیست، انگار هیچکس نیست."
"زمین سوخته".
روزهای آخر تابستان است. خواب بعد از ظهر سنگینم کرده است. شرجی هنوز مثل بختک رو شهر افتاده است و نفس را سنگین می کند.
.
.
.
آفتاب کاکل نخل را سایه روشن زده است. خون خشک، تمام دست را پوشانده است. انگشت کوچک دست، از بند دوم قطع شده است و سبابه اش مثل یک درد، یک تهمت و مثل یک تیر سه شعبه به قلبم نشانه رفته است.
احمد محمود
دی یکی از نامهای اهوره مزداست، پس اهوره مزدا را می ستاییم و آفریدگانش را درود می فرستیم و چهارم دی ماه را جشن می گیریم و دوباره آمدن احمد محمود را درود می گوییم.

به یاد دیروز بلند پاسارگاد
تو گفتی داشتیم روزگار خودمان را می گذراندیم.
آری داشتیم روزگار خودمان را می گذراندیم.
دلخوش به دیروزمان، بچگیهامان، به رویای شیرین، بی فرهاد و با فرهاد،
هر روزمان نوروز، نوروزمان پیروز.
گاهی می اندیشم که دیروزمان یک خواب نبود؟
یا که یک رویای شیرین که فرهادش او را از یاد برده است؟
دیروزمان بسان ماهی سرخ تنگ بلور که اندیشه اش گربه نداشت.وامروز تمام
شهر را گربه ها، هی چنگ و چنگ.
دیده ام او را، بارها و بارها، از روی دیوار همسایه بالا رفت، به بامی دیگر پرید.
تا ماهی سرخ و کوچک دیگر.
کم کمک دارد دستگیرم می شود کجای کار هستیم.آخر، اندیشه ها، گربه ای که
بیندیشند، پایان راه روشن می شود.آری روشن است،وگرنه، مادربزرگ اتاقش
سکوت نداشت، قصه داشت و آتش آتشدان همیشه اش زمستان را شیرین می کرد.
هر چند که ما فرهاد بودن،ندانیم.
چقدر، دلم دیروز می خواهد، که قصه دارد، حماسه، بی گربه، بی گربه.
آنروز که تنگ بلور شکست، ماهی سرخ کوچک جان داد.گرگ و میشی بود با گربه ،
با گربه. راستی، گرگ و میش خواب آور است.شیرینتان را به رویا بسپارید.
وحید
