" ما چه نسل بدبختی هستیم "
دیروز جنگ. امروز جنگ. فردا جنگ.
تا چشم باز کردیم جنگ بود و بوی باروت. بوی خون. بوی جسد.
با این چیزها بزرگ شدیم. در اصل جان کندیم تا به امروز رسیدیم.
امروز!
برای تمام فرزندان این سرزمین دلم می سوزد. برای پدر مادرهامان. برای خودمان که امروز نداریم. فردا نداریم. پس فردا نداریم. ... نداریم. ... نداریم.
به مادرم گفتم دیگر تمام شد.
خدا هم دیگر همین روزها کارش تمام است. آخرین نفسها را می کشد.وگرنه بعضی وقتها احوالی می پرسید. سری میزد. ولی این روزها سایه اش سنگین شده است.
خب، بهر حال سن و سالی از او گذشته، دیگر نه چشمهایش می بیند نه گوشهایش درست می شنود. این کمر درد مضمن هم شده است قوز بالا قوز.
مدتی است که از او هیچ خبری نداریم. نمی دانم شاید یک گوشه ای ، پشت یکی از همین ویرانه های شهرمان تمام کرده که اینطور شهر را بوی تعفن برداشته است.
راحت شد.چون افسار زمین از دستش خارج شده بود.البته من که شک دارم، چون از روز اول بنای خلقت بر پایه ی آدمکشی و خون بود. هابیل، قابیل را کشت؟ یا قابیل، هابیل را؟
چه فرقی می کند.مهم اینست که یکنفر کشته شده است. مهم اینست که ظالمها مظلوم را می کشند. مهم اینست که هیچوقت، هیچ مظلومی نتوانست خون ظالمی را بریزد. مهم اینست که خدا تره هم به ریش حرفهای مادرانمان خرد نکرد.
اینهمه نفرین کردند که خدا ریشه ی هر چه ظالم است بخشکاند. چه شد؟ پس نور مقدس کجاست؟
نجات دهنده در گور خفته است؟
خفته است. بخواب هزاران ساله رفته است. بخواب، آسوده بخواب که ما بیداریم. بیدار بیدار، برای تقسیم شیشه های خون. برای به دوش کشیدن جسدهای برادرانمان، خواهرانمان. برای دزدیدن یک قرص نان از دست دیگری. برای خیس شدن زیر باران دروغ که از آسمان شهر می بارد. برای همه ی اینها تو بخواب، آسوده بخواب که ما بیداریم.
کاش خدا زنده بود.کاش می توانستم به او بگویم که همه ی آدمها وقتی پیر می شوند، می میرند. چه ظالم باشند، چه مظلوم. پس فرق این دو چیست؟
حتما باز هم جواب می داد: امتحان الهیست.
بله امتحان الهیست که ما نسل بدبختی باشیم.
وحید
