تبليغاتX
گرگ و میش من و تو

بهاریه به مهربانان و همدرد نویسان گرگ و میش من و تو

 

گفتم : دیگر از این باد لعنتی که صبح تا شب می وزد خسته شدم

مادرم گفت : بادهای اسفند زمستان را باخود می برند. اگر باد نیاید .. بهار هم نمی آید .

گفتم : چرا ؟

گفت : درختان باشنیدن صدای پای بهار پر از راز می شوند و این راز را تنها بدست باد

 می توانند به گوش هم برسانند .

گفتم : چه رازی ؟

گفت : شکوفه ..

از پشت پنجره به شاخه های رقصان درختان نگاه کردم ... مادرم راست می گفت ..

انگار بهار در راه بود. حالا من پنجره ی کوچکمان را باز می کنم ... با مویی پریشان در باد ..

 و به مهربانان و عزیزانم یک شاخه گل بهار و نسیم هدیه می دهم و تقدیم می کنم :

به مادرم .. که جای پای زمان را بر چهره اش می بینم و مثل بارانی که بر خاک می بارد ...

 برما می بارد و خانه را پر از بوی باران و عطر نر گس می کند .

به پدرم .... که هنوز بوی نفت می دهد ولی همیشه با آبی ترین لحظه ها به خانه می آید تا ما

که زیر باران دست های مادر غسل کرده ایم بوی تند عرق و نفت و باروت نگیریم ..

به مادر بزرگم .... که همیشه می گفت : اوستا را بیاور ..

می گفتم : برای چه می خواهی ؟

می گفت : می خواهم کنار قرآن بگذارم

شاید خودش هم نمی دانست چرا این کار را می کند ... ولی خب .. آدم گاهی وقت ها دلش برای

گذشته اش تنگ می شود.

به پدر بزرگم .... که همیشه بوی سفر می داد ...سوار بر قطاری که سوت می کشید و از پشت

دستهای کوچکمان مثل اسبی سیاه می تاخت و دور می شد ...

به اهواز و شرجی و کارون..... که چقدر حرف دارند این سینه های پر از زخم .

به مرداد و کوچه پس کوچه های گرمِ جنگ بازی .

به خروس سیاه بچگی هام .....که اگر جنوبی نبودم جنگجو نمی شد .

به خاتون روزهای کودکی.... که هشتاد سال عشقی را به دوش کشید و هیچگاه لب باز نکرد .

 به گیسو .... با آن خال سیاه لبش که پشت پرچین های کودکی گم شد .

به انار های سرخ اول پاییز.

به توران ...  زنی که این روزها از شدت درد پاهایش دیگر توان لشگر کشیدن به کودکانه هامان را ندارد.

به ماهی های سرخ حوض ... به تمام بهار نارنج ها ... به دیوارهای کاهگلی ... به کاجهای سبز... به مترسک همیشه خندان مزرعه های مادری ... به کلاغهای خاکستری که صدایشان تمام زمستان را

 می ارزید ..

به ایدون و تنها دخترش ... با نگاهی لبریز از شرجی و عشق و سکوت و کلامی که در تابستانهای دور

خیس شد...

 به رسول عزیز... که همیشه بوی کارون و زاگرس می دهد ... و من همدردی را از او آموختم...

 این روزها هم در کنارش تجربه ای جدید را می آموزم ( نمایش آنتیگونه )

به عرفان و شرجی بازی هایش ... کاش می دانست .. راستی من چقدر دلتنگ شعری جدید هستم ..

نمی گویی ؟

به جواد با همه ی غر زدن هایش ... 

به امین و آناهیتا که مهربانی را به خوبی پاس می دارند و کاش همه ی روزهایشان آفتابی باشد.. 

ایدون باد..

به مهتاب..... که آرامی ماه را به ارث برده است ... و به یاسمن ... باتمام خوبی هایش.

به مامان صنم ..... و دست های آفتابیش که این پنجره را متبرک می کند .

به سورمه ی عزیز... همان بانوی ارغوانی پوش با تمام یاری هایش

به فروغ مهربان ... و اقاقیای همیشه مست

به بهار عزیز... که همیشه سوار بر اسبی وحشی می آید و خیلی زود می رود

به اسحاق و چوک بندر ... که سال هشتاد و شش را سال کوروش بزرگ نامیدند .

به ترمه .. که همیشه مهربان بوده است و یار و یاور.

با مهر به عباس معروفی .....به همه و در آخر به او که خواهر باد بود و با گردباد رفت .

گرگ و میش من و تو روزهایی بی گرگ و میش را برایتان آرزو می کند.

"وحید"


 
... اما باد همیشه هم بد نبوده

بوی تو را می آورد

دردهای مرا

      دورٍِِِِِِِ دور...

سالی که رفت و تکه های مرا با خود برد ... سالی که رفت و مرا به

پدر بزرگ شبیه تر کرد ...

 همه ی سال هایی که رفتند و یک روز آمده بودند ... یک روز شبیه

همه ی نوروزهایی که گذشتند ...

چند سال است که من نخندیده ام ؟  چند تا سیصد و شصت و پنج روز را

بدون شما شب کرده باشم خوب است ؟ و باد که شکل همیشه می وزد و

انگار مرا به درهایی نزدیکتر می کند ... دردهایی که آشنا .  دردهایی که ...

چیزی شبیه این که من در تمام این سالها از لالایی های دختری 

هجده ساله به ضجه های زنی برسم که جنینی سالخورده را در گور

مادری می کند ، با زخمی لبریز نمک در دهان که هنوز انگاری

تا باور شدن یُد کم دارد. چیزی شبیه اینکه در تمام این سال ها بدموقع

خوابت برده باشد ،  بعد در همه ی پنج عصرهای خاکستری بیدار

 شده باشی و کسی در خانه نباشد و چراغها خاموش مانده باشند...  

تازه جمعه هم باشد.

رسم شادی بود ، بوسه ، که مادر بزرگ سر سفره ی هفت سین

به ما آموخت و ما حافظه هایمان را از دست داده بودیم .... چرا من

هیچ وقت نمی خندم ؟ چراهمیشه جمعه است ؟ چرا هیچ وقت نوروز 

نمی شود ؟  و باد ، باد ، باد که همه ی چهارشنبه سوری هایم را

خاموش می کند ...

سال جدید را با صدای ویلُنسِل آغاز کنم چطور است ؟!    

"عرفان"

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   • 

" برای همه ی کوچولوهایی که امروز و فردا می آیند و دلشان کمی امنیت می خواهد و کمی لبخند "

برای سوشیانس، پسر رسول عزیز که اینروزها آمده و فردا هیچ معلوم نیست که کدام یک از این دو را بدست خواهد آورد.

                            

                           "امیدواریم که تمام زندگیش ایدون باد"

 

" ناظم حکمت "

 

خوش آمدی کوچولو

نوبت زندگی توست

در انتظار توست آبله مرغان، دیفتری، آبله

مالاریا، سکته ی قلبی، سرطان و غیره

بیکاری و گرسنگی و غیره

حادثه ی قطار، حادثه ی اتوبوس، حادثه ی هواپیما، حادثه ی کارگاه، زلزله، سیل، خشکسالی و غیره

عاشقی، عیاشی و غیره

باطوم پلیس، زندان و غیره

در انتظار توست بمب اتمی و غیره

خوش آمدی کوچولو

حالا نوبت زندگی توست.

 

                                             وحید و عرفان

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   •