تبليغاتX
گرگ و میش من و تو

"براي امين عزيزم كه اينروزها لحظه هايش خيس و بارانيست".

 

كجاي اين قصه تلخ بود كه شيرين از ياد رفت؟

شايد هم چشمهايش ميشي بود. نبود؟

ولي نسيم دريا چشمهايش ميشي بود كه گرگها به آب زدند.

شيرين حقيقت داشت كه طعم تلخي را به كام گذاشت. حالا اگر بر بلنداي البرز صد هزار گاو و ده هزار اسب و هزار گل نيلوفر پيشكش كني باز نمي گردد؟

شايد ..... شايد......

هميشه ي خدا دير رسيديم. او نبود كه مي خواست آهسته گام بردارد؟

چه فرقي مي كند.

وقتي خسته مي شوي دلت مي خواهد دراز شوي رو به آسمان.... هي ستاره وجب بگيري تا خوابت ببرد. بعد توي خواب كودكيهايت را در آغوش بگيري. مثل وقتي كه مادربزرگ لب ايوان بغلت مي كرد و برايت قصه هاي شيرين مي گفت. و تو مي رفتي دست در دست عروسك پشت ويترين... سوار بر شتري كه تو را به جشن عروسكها مي برد.

راستي كسي صدايت نمي زند؟

شايد..... شايد.....

نگاهت را به حوض مي دوزي... يك ماهي سياه كوچولو صدايت مي زند و يك چشمك كوچولو كه به كسي بر نمي خورد.

نمي خواهي بروي؟

پدربزرگ با چوب خيزران پاي حوض ايستاده و انتظار گربه ي همسايه را مي كشد. حالا هر چقدر هم بگويي فايده ندارد. او لجباز و يكدنده است.

پس منتظر باش تا قاصدك خبري بياورد.

مي آورد؟ از كجا؟

" ..... خوش خبر باشي اما..... اما....

گرد بام و در من بي ثمر مي گردي......."

 

امينم.... كاش چشمهايش ميشي نبود. كاش مي دانستند روزهاي باراني راه دشوار و زمين براي ليز بازي مهياست.

 

                                                          وحيد

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   • 

سال نو را با فروغ آغاز كنم خوب است؟

 

اي هفت سالگي

اي لحظه ي شگفت عزيمت

بعد از تو هر چه رفت‌‌ در انبوهي از جنون و جهالت رفت

بعد از تو پنجره كه رابطه اي بود سخت زنده و روشن

ميان ما و پرنده

ميان ما و نسيم

شكست.... شكست.... شكست.

بعد از تو آن عروسك خاكي

كه هيچ چيز نمي گفت... هيچ چيز بجز آب... آب...آب

در آب غرق شد.

بعد از تو ما صداي زنجره ها كشتيم

و بصداي زنگ كه از روي حروف الفبا بر مي خاست

و بصداي سوت كارخانه ها دل بستيم.

.............

بعد از تو ما كه قاتل يكديگر بوديم

براي عشق قضاوت كرديم

و همچنان كه قلبهامان

در جيبهايمان نگران بودند

براي سهم عشق قضاوت كرديم

.............

ما هر چه را كه بايد

از دست داده باشيم ....از دست داده ايم

ما بي چراغ براه افتاديم

وماه... ماه... ماده ي مهربان هميشه در آنجا بود

در خاطرات كودكانه ي يك پشت بام كاهگلي

و بر فراز كشتزارهاي جواني كه از هجوم ملخها مي ترسيدند

چقدر بايد پرداخت؟

.............

راستي چقدر بايد پرداخت......يعني مي شود دوباره برگشت تا ازنو آغاز كنيم؟

كي ميشود رها شويم...آزاد آزاد آزاد...

چكار بايد بكنيم تا سال نو مثل قديمها...مثل كودكيها سال نو باشد؟

چقدر بايد پرداخت؟ اصلا به چه كسي بايد پرداخت؟ كجاست؟ آيا كسي هست؟

چند سال ديگر بس است؟ چند برابر ديگر بايد بپردازيم؟ چقدر... چقدر ...چقدر؟

                                                      وحيد

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   •