تبليغاتX
گرگ و میش من و تو

"برای تولدی دیگر از فدریکو گارسیا لورکا که عاشقانه ماه را دوست داشت"

... به شبهای ماه رنگ عرفان که با لورکا ورق خورد ...

لورکای من!

تو چشم باز می کنی به دنیایی با دردهای بی درمان... نا امیدیها... بدبینیها که در تو رشد می کنند... بزرگ می شوند تا قلبت بکوبد بر طبل روزگار و صدایش را آنسوی مرزها با لرزه ای در اندام بشنوند.

می دانم که بیزار خواهی شد... می دانم که تلخ می سوزی مثل شمعی در اعماق تاریکی... اما مگذار اشکهایت را کسی ببیند... بگذار راه خودش را پیدا کند و از گوشه ی چشم تاریک اسپانیا سر ریز شود... بگذار خاک غرناطه برای همیشه خیس بماند... از خون تو... از چشمان تاریک دخترانی که به باد شو می کنند تا هیچگاه دست کولیان ماه فروش تن عریانشان را زخم نکارد... دخترانی در تاریکی مطلق که ماه را شاهد بکارتی از دست رفته می دانند... و مرداب همچنان نفس می کشد در سردترین شبها و ماه را از حوض ماهیهای خانه... از کوچه های باریک گفتگو می رباید در حالی که نسیم مرداب را قطره قطره پس می زند تا ماه را دست بگیرد و هر خانه را از شکاف دیوارهایش روشن سازد.

افسوس و آه لورکای من!

می دانم می دانم می دانم... این حرفها برای میلاد تو تلخ است... اما چه کنم که تلخ می بارم بر کاغذهای سپید خط دار... چاره ای هم نیست جز فریاد کشیدن بر سر کاغذهای بی صاحب که ماه را به دفعات مکرر فریاد می زنند...نمی خواهم قلبت را بشکنم اما حقیقت دارد:

                                              "ماه مُرد"

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   • 

" کیک شیرین چند میلیون تومانی جشن تولد خرمشهر"

بچه که بودیم یا ابله بودیم یا غرق در پاکیهای کودکانه...ولی امروز با خط سیاهی که روزگار بر چهره مان کشیده خوب معنی جنگ را می فهمیم... جنوبی یعنی همین.

هر سال سوم خرداد را در بوق و کرنا می کنند و اسناد و اوراق کهنه را بار دیگر ورق می زنند تا ثبت کنند افتخارات هشت ساله را...میلیونها تومان خرج ساخت کیکی می کنند که تنها مزه ی شیرینش را آقایان پایتخت نشین می چشند. در حالی که اگر یک سوم این هزینه را مرحمی می ساختند و بر زخم عمیق این شهر و این مردم می گذاشتند اوضاع و احوال شاید به از این می بود.ولی حالا به هر طرف که نگاه می کنی سوراخ است و سوراخ.

"از سوراخ زندگی نگاه می کنم... دست نداریم... پا نداریم...لب نداریم...سه نقطه نداریم...اصلا به قول عزیزی ما ژنتیکی جنگ زده ایم".

هجده سال ناباورانه گذشت... آنقدر تلخ بود که شاید مزه ی هیچ کیکی به دهانمان شیرین نیاید.اصلا ما کیک می خواهیم چه کنیم...خرمشهر دارد می میرد...هنوز که هنوز است دارد تبعات سنگین جنگی را پس می دهد که روزی روزگاری بر سر پیرمردبازیهای کسی دودمانش را به باد داد.

جنگ نعمت است... و ما جنوبی ها خوب می دانیم... ویرانه گردیهایمان تک است... لنگه نداریم...قبرستانهایمان آباد آباد...چیزی کم نداریم...چارچوب خانه ها ماسیده در نگاه مادرانی که خشک شدند و چهره ی فرزند را هیچگاه بر در ندیدند... و چه تلخ است که امروز زیر خروارها خاک خفته اند.

اینها همه گویای رازی نهان است که جنگ را معنا می کنند.جنگی که نعمت بود برای ما بچه ها و چقدر بدبخت بودیم که شیرین ترین خاطراتمان را از جنگ داریم.

امروز بعد از هجده سال که از جنگ می گذرد هنوز تازیانه های وحشی هشت سال آدمکشی را بر گرده هامان احساس می کنیم و با لذتی در خور احساس می گوییم:چقدر خوشبختیم.چرا که هر سال برایمان جشن تولد می گیرند.به خیابانهایمان با چراغهای رنگارنگ نور می پاشند...با پارچه های طویل تزیین می کنند... تنها به این خاطر که ما شاد باشیم... پس ما چه کم داریم؟

دلت قرص و خیالت آسوده باشد...چیزی کم نداریم... چون جنوبی هستیم... شهرمان شهر ایثار و حماسه است...خونین شهر... فقط کمی خروسهایمان جنگی هستند که آنهم نعمت است.

"جنوبی که باشی خروسهایت جنگی می شوند"

مثل خروس سیاه بچگیهام که شبها از ویران گردی جنوب به خانه می آمد با تاجی خونین که از جنگی دراز به یادگار داشت... و حالا بعد از هجده سال فرصت غنیمت شمردم و از گمشده ی کودکیهام یادی کردم.شاید روزی برگردد...اگر چشمانم بر چار چوب در نخشکند... اگر چارچوبی از در مانده باشد... اصلا اگر خانه ای مانده باشد... ولی مهم نیست روزی خرمشهر را به عربها بخشیدیم... امروز هم به شما... ما که بخیل نیستیم...حالا هی بروید و موزه ی جنگ بسازید و اسمش را بگذارید:موزه ی افتخارات آدم کشی... کاش ما هم می توانستیم... کاش ما هم می توانستیم مزه ی تلخ و گس سالها آوارگی را با کیک جشن تولدمان شیرین کنیم.

با کیک هجده سال آدم کشی؟

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   •