تبليغاتX
گرگ و میش من و تو

هميشه بعد از خواندن اين شعر چشمانم مي سوزد...

............................

با اين غروب از غم سبز چمن بگو

اندوه سبزه هاي پريشان به من بگو

انديشه هاي سوخته ي ارغوان ببين

رمز خيال سوختگان بي سخن بگو

آن شد كه سر به شانه ي شمشاد مي گذاشت

آغوش خاك و بي كسي نسترن بگو

شوق جوانه رفت ز ياد درخت پير

اي باد نو بهار ز عهد كهن بگو

آن آب رفته باز نيايد به جوي خشك

با چشم تر ز تشنگي ياسمن بگو

از ساقيان بزم طربخانه ي صبوح

با خامشان غم زده ي انجمن بگو

زان مژده گو كه صد گل سوري به سينه داشت

وين موج خون كه مي زندش در دهن بگو

سرو شكسته نقش دل ما بر آب زد

اين ماجرا به آينه ي دل شكن بگو

آن سرخ و سبز سايه بنفش و كبود شد

سرو سياه من ز غروب چمن بگو

 

                                         ه.الف.سايه   " هوشنگ ابتهاج "

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   • 

          افسوس که بیهوده فرسوده شدیم................ وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم

                                                 "نامه ای به کودکی"

کودکیهایم کو؟.... ستاره ی کودکیهایم کجا غروب کرد؟.... کدام شب مرا از سرزمین پر وسعت کودکی ربود؟.... چند سال دارم که اینگونه مادربزرگ را فریاد می زنم؟.... می دانم مرا دیگر نمی شناسی.... آنقدر زشت و سیاه شده ام که میلیونها سال نوری با تو فاصله دارم.... مثل فرزندی نا خلف در سرزمینی که در حقش مادری کرده است..... اما بگذار دلواپس باشم..... حسرتی باشم.... بگذار هزار بار دیگر کاغذ بنویسم.... بگذار در این تنهایی کسی که تو را ندارد با گریه به خواب رود.... بگذار نترسم و بگویم که چه هستم..... که هستم..... کجا گم شده ام..... آه بگذار حالا که از تو دورم یادگارهای کهنه ات را نفس بکشم..... من از تو یک چیز می خواهم: مرا به خود بپذیر.... مرا با خود ببر.... هر گاه در خواب بودم به خوابم بیا..... دستم را بگیر به کوچه های کودکی ببر و در قلبم یادگارهایی بکار که اینروزها وقتی گیس سفید می کنم مانع ازدوری من به تو باشند.

کاش هیچوقت بزرگ نمی شدم..... آنوقت مادربزرگ هم نمی رفت..... دیوارهای کاهگلی زیر هجوم وحشیانه ی باد و باران کمر خم نمی کردند..... درخت انار خانه ی اجدادی از یاد نمی رفت و ماهیهای حوض خانه ی مادربزرگ مرا از یاد نمی بردند.... اینها تمنای من به شبی سیاه و تاریک است که فقط یک لحظه لبخند تو را ببینم...... لبخند کودکی که در پستو های پر پیچ و خم خانه ای پیر انارهای سرخ را بر تور دامن سفید دختری گونه سرخ دانه می کرد.

افسوس که ندانستم کجا سرگرم شاپرکها شدم..... من کجا از یادت رفتم؟..... فریبم مده به دنیایی متمدن و شلوغ..... می بینی چه بر سرم آمده؟...... دستانی که بادبادکها را درس پرواز می داد امروز مگسی را هم نمی پرانند...... ( آنروزها رفتند؟ آنروزها ی خوب؟ )..... چه بی مهابا به پیش می رفتم..... زندگی برایم هیچ مرزی نداشت.... مثل پرنده ای که وسعت آسمان را بال می زند..... هر چیزی برایم تازه بود مثل کشف یخ در آغاز بشر..... شبها در خوابم بادبادک بود و پروانه های رنگ به رنگ.... و امروز قدیسانی به روشنی مهتاب که دستانشان بوی انار نه...... بوی دشنه ای آغشته به خون هزار سال کودکی می دهد.... کاش متولد نمی شدم..... لااقل در چشمان پیرزنی خسته از عشق جا می ماندم.... خاتونی که هشتاد سال عشق بی چون و چرایش را به دوش کشید و دم نزد..... اما من آنقدر بزرگ شده بودم که چشمانش توان وسعت زشت و بزرگم را نداشت.

تو خوب می دانی من چه می گویم..... هنگامی که از تو دور می شدم لبخند می زدی..... درست مثل کودکیهایم گونه هایت چال می افتاد و لبخند می زدی..... لبخند بزن تا از پشت پرچین هراس کودکیهایم را بنگرم که می خندند...... و من چه گریانم از آرزوی محال در تو بودن...... کاش خنده ات را بخندم....

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   •