تبليغاتX
گرگ و میش من و تو

                                      برای تو که دستهایت نوید مهربانیست

صادقانه ترین سخن:

در این نابسامان شهر بی لبخند تنها تویی که صدای مرا می شنوی.... تنها تویی که روح زنگار گرفته ام را صیقل داده ای.....تنها تویی که عطر باران دستهایت را به من بخشیدی تا کویر تنم سیراب گردد....

تو دریایی خاتون من! مهربانم!

بگذار در زلال ساکت و نجیب چشمانت پنهان شوم.... بیا که دستانت را آنقدر در دست بگیرم تا که بالهایمان خاک سر تا پا فسرده ی بی جان این نا کجا آباد را بدرود گویند و آسمان را در اوج بوسه زنیم.... بیا به خاطر بسپریم لحظه لحظه ی این روزها را که عطر بودنت معجزه کرده است....بیا از یاد ببریم این شهر را که قلب سیاه و مرده اش تنها برای دروغ و کینه و حسد می تپد....من در این هوای دم کرده ی مسموم به اعتبار نفسهای تو زنده ام..... دیدن چشمان معصوم توست که مرا آرام نگاه می دارد وگرنه گذر عمر در این شهر چون شمعی در باد مرا فسرده می کرد....

در کنار تو بودن چقدر خوب است........ سنگین ترین بار خستگی هایت را بر دوشم بگذار و بدان که دستهایت معجزه می کنند.

تنها دستهای توست..... تنها چشمهای توست..... تنها حضور توست که مرا رویین تن کرده است..... دردهایت را بر دوشم بگذار چرا که رویین تنم به نفسهای تو.

 

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   •