"یلدا بی تو مادربزرگ ندارد"
یلدا یک واژه ی ثریانیست.... می گویند یلدا تولد خورشید است یا به عبارتی تولد مهر فراخ.... که در این شب البرز سر به آسمان می ساید و با مهر هزار چشم و هزار گوش پیوندی دوباره خواهد بست....در این شب خورشید و ماه عشق را آوازی بلند می خوانند تا آنان که در خواب هستند همصدای بی دریغ عشق شوند....
با سپاس و ستایش به درگاه اورمزد خورشیدم را با نگارشی هر چند نا چیز می ستایم:
یک دامن انار و خاطره... بجا مانده از بچگی ... حالا دارد یلدایی می کند.... ماه که خورشید را بیابد....کافیست تا مادربزرگ قصه اش را با لبخندی بی نظیر به پایان برد..... و کلاغ آواره ی هر پایان.. دانه دانه انار توک می زند... شاید یلدای اینسال آخرین قصه باشد...
چه وسعتی دارد این عشق وقتی هزار هزار... زیر سقف خانه هاشان ماه و خورشید می شوند.... بیچاره ماه... تنها یلدا را فرصتی باقیست تا خورشید را به هزار زبان عشق بورزد.... شاید همه انارهای عالم را برایش دانه می کند... و ما مبهوت این راز سال به سال عاشق می شویم و آینه هامان برفش سنگین تر می بارد.... آنقدر که عکاس پشت ثبت لحظه ها جا مانده است و همه در عکس پیر و خاطره......
نگاه کن که جای من و تو خالیست.... شاید در ذهن لحظه ها ثبت شده ایم... شاید هم خدا عکسمان را کف دستهایش پنهان کرده است تا هر وقت دلش گرفت به عطر انار دستهامان مست شود....
راست می گفت مادربزرگ که یلدا فرصتی ست برای با هم بودن... و چه دستهایی که به هم زنجیر می شوند تا سال را هیچ زمستانی طلسم نکند....
وقتی پرچین را ترک کنیم... دیو قصه ها پشت لحظه ها نفس می کشد... نزدیکتر از یک نفس.....
دستت را به من بده... بگذار طلسم دیو شکسته شود..... بگذار عطر دستهامان تنها برای همین چند ساعتی باشد که خورشید و ماه عاشقند...
باد یا کلاغ فرقی نمی کند.... هر دو واژه واژه از دهان یلدا خواهند ربود...
گوشت را نزدیک بیاور: مادربزرگ انارها را دانه کرده است.... باید تا فرصتی باقیست سر بر دامنش بگذاریم... می خواهد خاطره ی موهایمان را چل گیس ببافد....
دستت را به من بده... امشب هم خواهد گذشت...
"یلدایت نوروز و نوروزت پیروز نوشین من"
صادقانه ترین ساده های من و تو
من: دانه ی گندمی بودم بر بال بلند باد... دستهای تو مرا ریشه داد و حالا گندمزاری هستم سبز....
تو: دستهای تو را باید بوسید... قلب تو را باید بوسید... تو بزرگی به وسعت آسمان... تو بزرگی به وسعت دریا... و من قطره ی کوچکی هستم که در تو گم شده ام....
من: وسعت دریای دستان تو مرا باران کرد...
تو: تو مثل دریا... من مثل ساحل...ساحلی که همیشه دریا را نظاره گر است... دریایی بزرگ..زیبا... آرام... عاشق... که روزی هزار بار پای ساحل را بو سه می زند که او را در آغوش بگیرد و از آن خود کند...
من: ساحل همیشه دریایی من! عشق یعنی هزار بار چشم تو را دیدن... عشق یعنی مست عطر دستهای تو بودن... عشق یعنی در آغوش تو مردن....
تو: عزیزکم! به پنجره ها نگاه کن که به لبخند من و تو چشم دوخته اند... و باران در اندیشه ی فاصله ی من و تو می بارد... می بارد ... می بارد.... بخواب گلم تا خواب پروان شدن ببینیم که پس از باران رنگین کمان منتظر ماست... که ما را با خود به شهر عشق برد....
من: خواب تو خود کودکیست....
تو: به هر جا که نگاه می کنم تو را می بینم آری تو را ... تویی که روحت را گوشه گوشه ی این مکان جا گذاشته ای تا مرا نظاره گر باشی... و من با اشکهایم به طرف تو می آیم که در آغوشت بگیرم... اما نیستی.. نیستی... نیستی.. و نبودنت ویرانم می کند... مثل ویرانه های جنوب که پس از سالها هنوز باقیست....
من: جنوب یعنی چشمهای کسی که صادقانه دوستت دارد!
تو: و دستهای من همه جا تو را جستجو می کند تا در موج موهایت غرق شود...
من: عشق شرابیست لرد بسته....انگشت بزن تا مست مست شوی....
تو: شرابی که هر دویمان را مست می کند تا با هم پرواز کنیم به اوج آسمان.. آنقدر برویم تا مثل یک ستاره در آسمان بدرخشیم....
من: می خواهی بروم لای موهایت پنهان شوم تا هر وقت دست در آنها بردی سرانگشتانت را بوسه بکارم؟...
تو: آخ که چقدر دلم برای نوازش موهایت تنگ شده است... دستهام برای دستهات... چشمهام برای چشمهات... لبهام برای لبهات... و روح من سرگردان است که تو را بطلبد.... و هر روز به من می گوید از این زندان فرار کن... فرار کن... فرار کن...
من: بیا فرار کنیم... بیا برویم... بیا تا حسرت نخوریم... بیا.. بیا با اسب من برویم... مادربزرگ گوشه ای از گندمزار چشم به راه است....
تو: عزیزم... اومدم دنبالت تا با هم بریم فضا نوردی... من دو تا سفینه گرفتم تا با هم بریم... یه کاری می کنی؟ برو عقب با تمام سرعتت بیا تو بغلم..... آخی! بغل کردنت چه لذتی داره... می تونم تنم رو به تنت بچسبونم تا همیشه با هم باشیم؟
من: اصلا چطور است بیایی روی کولم سوار شوی... برویم پیش خدا تا شبها برایمان لالایی بخواند... آنوقت سکوت کنیم و تنها در چشمان هم گم شویم....
تو: در سکوتت.. در نگاهت فریادیست که بودن را تجربه می کند.... از کجا آمده ای که من اینگونه بی تابتم... از آسمان.. از نور.... از کهکشان و مرا به هر سو با خود می بری...
من: من از جنس احساس توام... از دریای زلال چشمهای تو آمده ام... از سرزمین سبز دستان تو.... از قلب پر نور و مهربان تو آمده ام.....
تو: احساسم گرمای وجود تو را دارد... چشمانم چشمان تو را در خود جا داده اند.. سرزمین سبز دستانم بخاطر پیوند خوردن با دستان تو بود.... پر نور بودن قلبم بخاطر ستاره های پر نور تو بود که روزی هزار بار به من هدیه می دادی.....
من: هدیه ی من به تو یک جفت چشم و یک قلب است که هیچ کجا نخواهی یافت... چشمهام تنها تو را می بینند و قلبم تنها تو را نفس می کشد.....
تو: تنهایی ... رویا... سرما... خاطره ... ردپا... حسرت... فریاد... چهار راه.... کوچه... عشق... نگاه... دست... خداحافظ.... آخ که بد هواتو کرد....
من: سرما...سرخ... دست... گرما... نگاه... عشق... کوچه.... خلوت.... سکوت... خدا... من... تو... ماه.... درخت... زمین... پس کوچه.. نگاه...چشم... خاطره... این درختها.. این کوچه پس کوچه ها روزی عشق را فریاد می زنند....
تو: خانه... فکر... چایی... سیگار...پدر... مادر... خواهر... خانواده... گرما.. امنیت.. مهربانی... آغوش... نگران... مظطرب.. دلواپس... تو... تو... تو... تو... و تو.... عشق... محبت... وفاداری... صداقت... پاکی... ایمان... مهربانی... و تمام خوبیهای جهان که در تو خلاصه می شوند....
من: خوبی یعنی تو... مهر یعنی تو... عشق یعنی تو... صداقت دستهای تو... نجابت چشمهای تو.... خلقتیست تکرار نا شدنی.... و حالا خدا دارد به کوچه هایی می نگرد که از عبور دستهای ما... ماه را عاشق شدند....
بیست و چهارم آذر ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و شش پاییزی!
پس کی تمام می شوی تو ای پاییز!
می گویند پادشاه فصلها پاییز است... اگر به چشم یک پادشاه بنگریمش... به راست و به حق است که پادشاه بی چون و چرای فصلها پاییز است..... چرا که هیچ پادشاه و هیچ حاکمی در طول تاریخ برای هیچ سرزمینی خرم نبود و تنها ارمغانش خزان زرد و آسمانی تنگ و تاریک است....
گفته بودم پاییز شگون ندارد... گفته بودم باد در پاییز جز خش خش برگهای زرد هیچ صدایی ندارد... گفته بودم هوایش دلگیر و مسموم است.....
این هم یک روز دیگر از پادشاهی حاکمی که جز سردی و بیماریهای بسیار هیچ ندارد..... و من همچنان به تو فکر می کنم و دارم لحظه به لحظه پاییز را .... این پادشاه خزان گرفته را بدرود می گویم تا زمستان که هیچ از او کم ندارد با برفی سپید فرا رسد....
اما اگر سنگین ترین برف را هم ببارد... من تنها به تو فکر می کنم که تب کرده ای از هدیه ی سرد و بی رنگ پاییز....
"برای تو که اینروزها دستهایت را کم دارم"
می دانستی دستهات زیباترین شعر دنیاست؟
و تنها من آن را از بر هستم......
و گرنه شبها چه سخت می گذشت.....
***************************************************
تو باران می شوی تا من یک کویر تشنه باشم؟
نه... اصلا من باران می شوم..... تو همان دریا باش!
سیزده آذر ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش!
هیچگاه از ذهنم نخواهی رفت.
دیشب شب بدی بود..... قلبم چنان تیری کشید که تیغه ی پشتم لرزید..... با همان بی پولی و سرمای پاییزی به هر شکلی بود رفتم دکتر....
دکتر گفت:رگهای قلبت باید لایروبی شوند....
در ذهنم چرخید که چه اهمیت دارد.... کارون را هم سالهاست می خواهند لایروبی کنند....
گفتم: هر وقت درد کارون درمان شد... درد من هم.......
( تو که می دانی درد من چیست؟)
گفته بودم پاییز برایم شگون ندارد.... هیچوقت نداشت.... گفته بودم هیچ روحی ندارد این سرما.... دیدی؟ دیدی آخر دربدر شدم... حالا خدا دارد به حالم گریه می کند.... دیشب مثل سالهای گذشته به شکل پروانه ای دور سرم می چرخید و بعد با ناله ای دلخراش هق هقی سر داد که خوابم آشفته شد.... ناله ای که شبیه مویه های دلسوزانه ی مادربزرگم بود....
نه تو گریه نکن......
برای من کسی گریه می کند که تمام دنیا مال اوست.....
این شهر را هرگز فراموش نمی کنم.... شهری که انسان و عشق را بلعیده است و جایش عروسکهایی با قلبهای کاغذی بالا آورده است.....
نه تو گریه نکن... ماه که گریه نمی کند...... هر وقت دلت گرفت من کنار پنجره ام .... تو آرام بخواب مثل کودکی با خوابهای شیرین....
خودت را محکم بپیچ... بعد از پاییز زمستان است.....
"کاش"
"برای تو.... خودم و همه کسانی که نجابت سرزمینشان را آرزو دارند"
جهان پیر می شود. و ما همچنان محکوم صد سال زیستن در تنهایی و انزوا هستیم. شاید شبیه به سرنوشت خوزه آرکادیو بوییندیا و هزاران هزار سرهنگ آعورلیانو که در جهان پیرامونمان کم نداریم.
این خاک دارد پیر می شود. کاش سایه ی ترکتازی های این قوم وحشی و ویرانگر که جز کاشتن تخم تباهی و فساد در خاکی نجیب کاری نکرده اند از سرمان کم شود.
کاش رستمی دیگر از نجابت این سرزمین رخش می تاخت تا هیچ تورانی ترکتازی شهامت به تاراج بردنمان را نداشت.
کاش مردانمان در جنگهای اساطیری رنگ نمی باختند که امروز زنان و دخترانمان دسخوش بادی ویرانگر از سوی ترکستانهای بیشمار شوند.
کاش صد سال زیستنمان مرگی نباشد فجیع با قیل و غالی از کرکس نژادان لاشه خور.
کاش مرگ را پذیرا نمی شدیم وقتی کرور کرور هون های سفید بر ما تاختند.
کاش هرگز نمرده بودیم.
کاش هرگز باور نکرده بودیم.
کاش هرگز تلخی زهر نژادی هرزه را نوش نمی کردیم که امروز برده ی بی چون و چرای مردمی باشیم که خود به ترکان شهرت دارند.
کاش سرزمینمان را بخشش نمی کردیم که امروز خانه ها و خیابانهای این شهر زیر لگدهای اسبان نا نجیب ترکتازیهای این قوم دنیا ندیده آوار شوند.
کاش همه ی اینها .....
کاش فریب دروغزار بی حد و حصر هون های سفید ترکتاز را نمی خوردیم.
کاش خانه هایمان هنوز بوی برگ برگ شاهنامه داشت.
کاش آب این شهر به عرق آلوده ی تن مردی از تبار ترکان نبود.... قاجار مردی که ترکان را پناهنده بود.
کاش هنو ز فرصتی بود برای سفره های نان و پنیر و سبزی و ریحان مادربزرگ.
کاش نمی باختیم و سعت تیر آرش را.
کاش سرخی خون ریخته از گلوگاه سیاووش را به گیسهای بافته شده ی دخترانمان می پاشیدیم تا هیچ افراسیابی شهامت ترکتازیهای تورانی نیابد.
کاش می ماندیم و راهمان به ترکستان نبود.
کاش طعم تلخ حقیقت در دهانمان نمی ماسید.
کاش....
