"براي تو كه دستهايت طعم و بوي كودكي مي دهد"
شايد… شايد اگر تنهايي را چون قهوه اي در يك شب سرد زمستاني… در فنجاني رنگين به خاطره ي انگشتانت در دست بگيرم و يك نفس بالا بكشم…. اشكم مجالي براي ليز بازي هاي كودكانه ام پيدا كند روي گونه هاي خسته ي چروكيده ام….
گفته بودم نه؟ شايد… نمي دانم…
در خواب ديده بودم يا بيداري؟
نمي دانم… چه مرگم شده؟ نكند خدا خودش را هم از من دريغ مي كند؟…
چرا خوابهايم اينقدر فريادشان بلند است؟
مگر خواب ديده ام؟ نمي دانم؟…..
شبها سگي در من پارس مي كند كه اگر در مه گم نمي شد… شايد مي شناختمش… از پوزه ي سياه كوچكش پيدا بود كه چقدر دلواپس من است…. حالا ديگر يقين دارم كه اگر در مه گم نمي شد صدايش مي كردم: سيا! سياي خسته ي من! سياي مهربون من! برگرد….بيا… نرو…. مي خواي برات سوت بزنم تا دم تكون بدي؟ ببين دستمو دراز كردم… نمي خواي دست بدي؟ سيا بيا… بپر تو بغلم… بيا با هم كشتي بگيريم….مث قديما….. بيا سيا… سيا… سيا… سيا…سيا….
شايد اگردر مه گم نمي شد… به او مي گفتم كه اسب سياه درونم شيهه مي كشد….شيهه اي به طول هفت هزار ريشتر…..
شايد اگر در مه گم نمي شد مي گفتم: همين روزها زوزه اي بر سوگ تكه هاي خرد شده ي استخوانهايم سر دهد كه صدايش عمق فاجعه را از گوشهاي خدا هم فراتر ببرد…. آه اگر گم نمي شد به او مي گفتم: ( كه خدا يه فرشته ي كوره كه فقط ما جنوبياي سياهو مي بينه…. اونم براي اينكه بشتر سيامون كنه…) مثل تو سيا…..
چه مرگم شده؟ چرا سردم است؟
يادم مي آيد زمستانهاي دور دست را كه وقتي برف… سنگين سنگين ديوارهاي كاهگلي را مي پوشاند… گرگها از خم ديوار گله را مي دريدند و چوپان خواب مهرباني مي ديد…..
سيا تو كجايي؟
شب بود و دستهاي كسي در دستم… گرم وداغ… مثل يك فنجان در يك شب سرد زمستاني… آرام بودم و رام از نژاد اسبي اصيل كه هيچ بندي نبود مرا براي تاختن دشتهاي فراخ….. انگار خواب مرا برد…. نمي دانم…. اما دستهايمان كه ميشي نبود… پس چرا گرگها به دستهامان زدند…..
تو هم نبودي سيا….
احساس مي كنم يك دسته كلاغ در سرم قيل و غال مي كنند… شايد هم توك مي زنند ديواره هاي ذهنم را….. نمي دانم….
چرا من نمي دانم؟ چيزي بر سينه ام چمبره انداخته است…. بختك كه نيست…. مار هم نيست…. چيزي شبيه بغض و خواهش… و مي دانم كه اگر منفجر شود صدايش از تركيدن تمام بادكنكهاي كودكي ام بلند تر خواهد بود…. و شايد از هفت هزار ريشتر هم بلند تر…. شايد خدا هم بلرزد… شايد در ذهن هيروشيما خاطره اي تلخ زنده شود…. شايد چوپان از خواب بپرد…شايد زمين آنقدر بلرزد كه زمستان از وحشت انبوه آب شود….. جاري شود… چون دريايي كه مه را مي خورد آرام آرام….. و از دور دست صداي آشنايي كه اگر مه نباشد مرا مي شناسد… اما من ديگر من نيستم كه بگويم سيا مراقبم باش… من به دستهاي كسي عادت كرده ام…. دستهايي كه زمستان را به آتش اهوراييشان تاب مي آورم….
گفته بودم نه؟
دستهايت در من چون خون جاريست….
