تبليغاتX
گرگ و میش من و تو

 

"…….."

 

 

چقدر از تو بنویسم خوب است؟ چقدر از تو... از عروسک های جنگ زده ی خواهرت...  از انارهای ولگرد بی مادربزرگ... از سگ های کولی آنسوی ریل... از خروسِ گلادیاتور خانه ی پدری... از گیس های سیاه... از او که رفت و بادهای سرخ وزیدند، وما همه ی کیوسک ها را گشتیم. همه ی تابستان ها را گشتیم. اما باد وزیده بود و شن ردپا ها را می بلعید.... 

نه. نه رفیق! دیگر از اینکه بگویم "خسته ام"، خسته ام. از اینکه بگویم "جنگ ما را هم زد". اصلآً انگار واژه ها بوی نا گرفته اند. دست هایم کپک زده و هیچکس در راه نیست. راهِ ختمِ به دستهاش، ختمِ به باد شد و پسراهه های کودکی را هم که گم کرده ام. و بادبان. بادبانم اکنون که با مسیر شرجی، با مسیر شن، با مسیر روسپیان شهر، با مسیر مادرانِ بی انار، با مسیر عابران لبخند، دارم پرسه می رقصم. عصبی می رقصم. و اینبار برای بیست میلیون کلاشنیکف...

ببخش رفیق! ببخش که دوباره سر باز کرده ام و دارم دیروز و هنوز و همیشه ی سرزمینی را قِی می کنم که زخمواره ی بی پدریست. کُپه ی دردی تلخ. ببخش و دست تاریکت را در چشم هایم فرو کن که از این انوار مقدس در امان نیستم. بگذار در خیابانهای تنت آشوب بپا کنم! شورش کن در خیابانهای تنم، که سر هر چهارراهم گدایی ایستاده با اناری پوسیده در مشت. و مه تا مغز استخوان رسوخ می کند..... بگذریم.

خنجر از باختر می وزد و اهواز را گرگ و میش برداشته...

 

-------------------------------------------------------------------------------------

 

راستی وحید، دیروز مادرم زنگ زد گفت انقدر گرد و خاک تو هوا هست که چشم چشم رو نمی بینه.

گفت:

کاکُل خروسمون چکیده کف حیاط.

 

"عرفان مهرآذین"

 اراک

۱۳۸۷/۲/۱۳

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   •