تبليغاتX
گرگ و میش من و تو

.: رؤیای کلاغها پرواز مترسک بود :.

" رؤیای کلاغها پرواز مترسک بود"

فریاد می زنم.... تلخ و بلند.... من سیاهم.... همچون اعماق تاریک درونتان..... پرواز مال من است.... آسمان مال من است.... هر تیر چراغ برق... هر سیم سیاه برق.... هر بام خانه.... هر شاخه ی کاج... هر گوشــه ی این خیابان خالـی مال من است...من کلاغی فریاد زنم.... سکوتم.... نگاهم... لحظه لحظه ی روزگارم..... دلتنگ روزهای کلاغیست.... کلاغ بازیهای کودکانه ام.... کلاغ پرهای آشیانه ام.... کلاغ قصه های پر بهانه ام....

راستی من یک کلاغم..... سیاه سیاه... کوچگری از این شاخ به آن شاخه ی کاج.... رقصنده در ارتفاع حقیر بودنتان... پروازگری مغرور و افسونگر.... نگاهم پر خشم و پر کینه.... پرهایم همچون برق تیزی دشنه هاتان.... رویاهایم ســپید تر از خواب کودکانتان... صدایم پر سوز تر از هر ناله ی دلخراش پر خروشتان....

" مه آلود.... وقتی کوچه ها را طی کنی.... از دور دســت قـار قار من.... سـرما را لطیف همچون شـبنم نرم هوا بر تنت خواهد نشاند"... اما من هنوز یک فریاد سیاهم که بالهایی دارد به وسعت سپیدترین بال فرشتگان..... خوب نگاه کنید به پروانه های آزاد قلبم که از مجرای پیچ پیچ حنجرم پرواز کنان بیرون می جهند و فضای بالا سرتان را زنجیری می شوند برای لحظه ای کوتاه از عشقبازی کلاغهای خسته ی این کوچه باغ.....

مترسک تنهاست..... به یکجا نشینی عادت ندارد..... دلش می خواست پرواز کند.... کاج پیر گفت: تو تنها تکیه گاه هر کلاغی.... شانه هایت ایمن ترین امن گاه این بی امن ترین کوچه باغ است.... و من فریاد زدم..... هنوز هم..... کلاغـها فریاد زدند..... که تلخیم.... تلخ هر چه بادا باد..... بالاتر از سیاهی پرهای ما رنگی نیست.... لبخند پر معنای کاجـها در ذهنم نشست..... سپید بود و هم جنس رویای بچگیهایم که زیر پرهای سیاهم غرور و اصالت را پرواز می کرد..........

مادرم روزی از همین روزها..... پدرم روزی از همین روزها.... آسمان این کوچه باغ را فریاد زدند... و مورچـه ها ی حقیر و پست در یک چشم بر هم زدن تنها یک گلوله ی آلوده به خون پدر را برایم به هدیه گذاشتند.. و من فریـاد زدم: نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

راستی با این فریاد چند ساله شدم؟

مهم نیست..... اما یادتان باشد که کلاغــها همیشــه رویای سپـیدشـان را زیر پرهای سـیاهشان پنـهان می کنند.... و بـر بلندترین ارتفاع سیاه اندیشه هاتان پرواز می کنند و روی لبخند خیس کاجهای دلتنگ لانه می سازند  و مترسک پیر و تنهای این کوچه باغ را هرگز از یاد نخواهند برد.......

" و ما کلاغها فریاد زدیم: مترسک دارد پرواز می کند"

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   •