"دلتنگیهای عجیب پاییزی من"
یادم هست وقتی هنوز کودکی بودم با شلوار مخمل کبریتی و دستهای کوچکی که همیشه در جیب بود.... گوشه ای به تماشای غروب می ایستادم و رفتن پرنده های مهاجر را که از بالاترین ارتفاع شهر گذر می کردند می نگریستم..... و شب با بچه های هم قد و قواره ام به شکار جیرجیرکهای سیاه می رفتیم و تا صبح کوچه های جنگی را زیر پا خرد می کردیم......
اینروزها عجیب دلم هوای دستهای کوچک و جیبهای کوچک شلوار کبریتی ام را کرده...... آسمان شهر ابری و گرفته است.... انگار پاییز دوباره فرا رسیده با هدیه های فراوان و عطر غم انگیزی که بوی تکرار می دهد.....نمی دانم شاید من خسته ام..... شاید هم اینروزها از من خسته اند......
یادم هست وقتی کودک بودم آنقدر بادبادک می ساختم تا خسته شوم.... با چه زحمتی حصیر جمع می کردم.... روزنامه های باطله را از پدرم.... کاغذهای الگو را از مادرم می گرفتم وبا سریش و سه پستون مشغول درست کردن و چسباندن ده ها بادبادک می شدم..... ( سه پستون میوه ایست که چسب دارد.... تو که می دانی).... تمام که می شد منتظر باد می ماندم تا بیاید و بادبادکهای مرا به آسمان ببرد.... جایی که همان پرنده های مهاجر رفتن را آغاز کرده بودند.... و شب قورباغه ها را به بازیمان راه می دادیم و تا صبح کوچه های جنگی را زیر پا له می کردیم.....
می دانستی ما همه عاشق پروازیم؟؟!!
انسان این آرزو را به گور خواهد برد..... چرا که ما هیچگاه بالی نخواهیم داشت برای پرواز جز به رویا..... که آنهم رویا چینان با دستهای زشت و زمختشان آسمان را می دزدند.....
یادم هست وقتی بچه بودم آسمان وسعتی داشت به اندازه ی آغوش پدر.... پدر می آمد... با رویاهای شیرین می آمد.... اما؟؟!!
امروز نگاه می کنم به آسمان..... به دستهای پدر.... هر دو پیر و خسته اند و هیچ رویایی شیرینشان نمی کند.... جز به رویا که آنهم رویا بافان مثل قدیم رویایی ندارند در خور انسان و زندگی.....
چرا اینقدر خسته ام؟؟ نمی دانم از این همه کلمه که کنار هم چیده ام چه چیزی می خواستم بگویم؟؟!! چرا می دانم... می خواستم از تو بگویم..... از خودم.... از رویا بافان و رویا چینان و رویا دزدان..... اما من که رویایی ندارم!!!!
جز به رویا.... رویاهای بسیاری بود و هست که تنها من و تو را پرواز می دهند.... بالهایت را همیشه پنهان کن.... این پاییز هم فصل چینش بود.... اما برای بهار آماده شو تا سبزترین بالت را به رخ آسمان کشی.....
باور کن تا همینجا بیشتر نتوانستم بنویسم..... ذهنم یاری نمی کند..... بقیش رو بزار به حسابم.....
