تبليغاتX
گرگ و میش من و تو -

                                   " برای تو بخاطر پاکی و صداقت چشمهایت "

خاتون من!

اینروزها شکوفه ها در من بهار را نوید می دهند..... بوی باران گرفته ام..... بوی دریا .... سبزه و آب ..... انار و درخت.... بوی کاجهای سبز کودکی....اینروزها دلم کوهستان ندارد....

خاتون من!

هر چه بیشتر به تو فکر می کنم دستم لغزان تر از همیشه روی کاغذ سر می خورد..... درست مثل لیز بازیهایم روی حیاط خشتی یخ بسته ی مادربزرگ که چه کیفی داشت وقتی یخ حوض را می شکستم تا ماهیان خسته ام نفسی تازه کنند.... و من سر خوش از بازیهای کودکانه غرق در فصلی سپید و یخبندان نا خواسته بهار را انتظار می کشیدم...... و امروز دستان بهاریت با نغمه های مرغان خوش آواز رنگ به رنگ در من شکوفه می زند..... راستش را بگو تو که هستی؟...... از کجا آمده ای که بودنت این قلب.... این قلب خسته و عاصی را سمج تر کرده است؟...... دستانت پیامبر کدام معجزه است که اینگونه زمهریر تنم را آفتابی گرم پوشانده است؟......

خاتون من!

پیش از اینها گفته بودم که این شهر و آدمهایش دلم را به درد می آورد به قدری که هزاران رحم دردمند هم نکشیده اند..... ولی امروز تا وقتی که در من هستی زخم نگاه و کینه ی این شهر را تاب خواهم آورد.... تا وقتی که در من هستی طلوع دل انگیز سحرگاهی دریا در من است..... همه ی فصلها بهارند و لبخند می زنند..... و چشمانم تنها در چشمان تو تکرار می شوند......

خاتون من!

از اینکه دستانم بوی انار گرفته اند..... بوی کودکی ..... بوی باران ..... بوی گندم.... بوی بهار..... بوی کاجهای سبز ....بوی کارون.... بوی شرجی.... بوی انسان.... همه از دستهای توست.... و من به تبسمهای معصومت.... به صدا و دستهای گرما بخش تو هدیه می دهم قلبی را که از گرمای جنوب هم گرم تر است...... اما.... اما تو باور نکن.... هر گاه به راست گویی هایم شک کردی ترکم کن..... آنوقت خواهی دانست که هیچ صدایی نیست که با ضرب پاهایت تاپ تاپ کند......

خاتون عزیز!

دستت را از دستم نگیری یکوقت؟..... آنوقت دود می شوم مثل دود سیگاری پر پیچ و تاب در نورهای رنگ به رنگ خیابانهای این شهر....... مثل کودکی هایم درو می شوم.... آنقدر دور که دست هیچ کدام از افسانه های مادربزرگ هم به آن نمی رسد......

آری ظلمت این شبها به درازای تاریخمان بلند است...... روشنی را از من بپذیر تا با طلوعت در هم آمیزیم. یکی شویم در شهری که هیچ کس کسی را یارای یاری نیست.

نوشته شده توسط وحید فقیهی در |  لینک ثابت   •