"کاش"
"برای تو.... خودم و همه کسانی که نجابت سرزمینشان را آرزو دارند"
جهان پیر می شود. و ما همچنان محکوم صد سال زیستن در تنهایی و انزوا هستیم. شاید شبیه به سرنوشت خوزه آرکادیو بوییندیا و هزاران هزار سرهنگ آعورلیانو که در جهان پیرامونمان کم نداریم.
این خاک دارد پیر می شود. کاش سایه ی ترکتازی های این قوم وحشی و ویرانگر که جز کاشتن تخم تباهی و فساد در خاکی نجیب کاری نکرده اند از سرمان کم شود.
کاش رستمی دیگر از نجابت این سرزمین رخش می تاخت تا هیچ تورانی ترکتازی شهامت به تاراج بردنمان را نداشت.
کاش مردانمان در جنگهای اساطیری رنگ نمی باختند که امروز زنان و دخترانمان دسخوش بادی ویرانگر از سوی ترکستانهای بیشمار شوند.
کاش صد سال زیستنمان مرگی نباشد فجیع با قیل و غالی از کرکس نژادان لاشه خور.
کاش مرگ را پذیرا نمی شدیم وقتی کرور کرور هون های سفید بر ما تاختند.
کاش هرگز نمرده بودیم.
کاش هرگز باور نکرده بودیم.
کاش هرگز تلخی زهر نژادی هرزه را نوش نمی کردیم که امروز برده ی بی چون و چرای مردمی باشیم که خود به ترکان شهرت دارند.
کاش سرزمینمان را بخشش نمی کردیم که امروز خانه ها و خیابانهای این شهر زیر لگدهای اسبان نا نجیب ترکتازیهای این قوم دنیا ندیده آوار شوند.
کاش همه ی اینها .....
کاش فریب دروغزار بی حد و حصر هون های سفید ترکتاز را نمی خوردیم.
کاش خانه هایمان هنوز بوی برگ برگ شاهنامه داشت.
کاش آب این شهر به عرق آلوده ی تن مردی از تبار ترکان نبود.... قاجار مردی که ترکان را پناهنده بود.
کاش هنو ز فرصتی بود برای سفره های نان و پنیر و سبزی و ریحان مادربزرگ.
کاش نمی باختیم و سعت تیر آرش را.
کاش سرخی خون ریخته از گلوگاه سیاووش را به گیسهای بافته شده ی دخترانمان می پاشیدیم تا هیچ افراسیابی شهامت ترکتازیهای تورانی نیابد.
کاش می ماندیم و راهمان به ترکستان نبود.
کاش طعم تلخ حقیقت در دهانمان نمی ماسید.
کاش....
