سیزده آذر ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش!
هیچگاه از ذهنم نخواهی رفت.
دیشب شب بدی بود..... قلبم چنان تیری کشید که تیغه ی پشتم لرزید..... با همان بی پولی و سرمای پاییزی به هر شکلی بود رفتم دکتر....
دکتر گفت:رگهای قلبت باید لایروبی شوند....
در ذهنم چرخید که چه اهمیت دارد.... کارون را هم سالهاست می خواهند لایروبی کنند....
گفتم: هر وقت درد کارون درمان شد... درد من هم.......
( تو که می دانی درد من چیست؟)
گفته بودم پاییز برایم شگون ندارد.... هیچوقت نداشت.... گفته بودم هیچ روحی ندارد این سرما.... دیدی؟ دیدی آخر دربدر شدم... حالا خدا دارد به حالم گریه می کند.... دیشب مثل سالهای گذشته به شکل پروانه ای دور سرم می چرخید و بعد با ناله ای دلخراش هق هقی سر داد که خوابم آشفته شد.... ناله ای که شبیه مویه های دلسوزانه ی مادربزرگم بود....
نه تو گریه نکن......
برای من کسی گریه می کند که تمام دنیا مال اوست.....
این شهر را هرگز فراموش نمی کنم.... شهری که انسان و عشق را بلعیده است و جایش عروسکهایی با قلبهای کاغذی بالا آورده است.....
نه تو گریه نکن... ماه که گریه نمی کند...... هر وقت دلت گرفت من کنار پنجره ام .... تو آرام بخواب مثل کودکی با خوابهای شیرین....
خودت را محکم بپیچ... بعد از پاییز زمستان است.....
