صادقانه ترین ساده های من و تو
من: دانه ی گندمی بودم بر بال بلند باد... دستهای تو مرا ریشه داد و حالا گندمزاری هستم سبز....
تو: دستهای تو را باید بوسید... قلب تو را باید بوسید... تو بزرگی به وسعت آسمان... تو بزرگی به وسعت دریا... و من قطره ی کوچکی هستم که در تو گم شده ام....
من: وسعت دریای دستان تو مرا باران کرد...
تو: تو مثل دریا... من مثل ساحل...ساحلی که همیشه دریا را نظاره گر است... دریایی بزرگ..زیبا... آرام... عاشق... که روزی هزار بار پای ساحل را بو سه می زند که او را در آغوش بگیرد و از آن خود کند...
من: ساحل همیشه دریایی من! عشق یعنی هزار بار چشم تو را دیدن... عشق یعنی مست عطر دستهای تو بودن... عشق یعنی در آغوش تو مردن....
تو: عزیزکم! به پنجره ها نگاه کن که به لبخند من و تو چشم دوخته اند... و باران در اندیشه ی فاصله ی من و تو می بارد... می بارد ... می بارد.... بخواب گلم تا خواب پروان شدن ببینیم که پس از باران رنگین کمان منتظر ماست... که ما را با خود به شهر عشق برد....
من: خواب تو خود کودکیست....
تو: به هر جا که نگاه می کنم تو را می بینم آری تو را ... تویی که روحت را گوشه گوشه ی این مکان جا گذاشته ای تا مرا نظاره گر باشی... و من با اشکهایم به طرف تو می آیم که در آغوشت بگیرم... اما نیستی.. نیستی... نیستی.. و نبودنت ویرانم می کند... مثل ویرانه های جنوب که پس از سالها هنوز باقیست....
من: جنوب یعنی چشمهای کسی که صادقانه دوستت دارد!
تو: و دستهای من همه جا تو را جستجو می کند تا در موج موهایت غرق شود...
من: عشق شرابیست لرد بسته....انگشت بزن تا مست مست شوی....
تو: شرابی که هر دویمان را مست می کند تا با هم پرواز کنیم به اوج آسمان.. آنقدر برویم تا مثل یک ستاره در آسمان بدرخشیم....
من: می خواهی بروم لای موهایت پنهان شوم تا هر وقت دست در آنها بردی سرانگشتانت را بوسه بکارم؟...
تو: آخ که چقدر دلم برای نوازش موهایت تنگ شده است... دستهام برای دستهات... چشمهام برای چشمهات... لبهام برای لبهات... و روح من سرگردان است که تو را بطلبد.... و هر روز به من می گوید از این زندان فرار کن... فرار کن... فرار کن...
من: بیا فرار کنیم... بیا برویم... بیا تا حسرت نخوریم... بیا.. بیا با اسب من برویم... مادربزرگ گوشه ای از گندمزار چشم به راه است....
تو: عزیزم... اومدم دنبالت تا با هم بریم فضا نوردی... من دو تا سفینه گرفتم تا با هم بریم... یه کاری می کنی؟ برو عقب با تمام سرعتت بیا تو بغلم..... آخی! بغل کردنت چه لذتی داره... می تونم تنم رو به تنت بچسبونم تا همیشه با هم باشیم؟
من: اصلا چطور است بیایی روی کولم سوار شوی... برویم پیش خدا تا شبها برایمان لالایی بخواند... آنوقت سکوت کنیم و تنها در چشمان هم گم شویم....
تو: در سکوتت.. در نگاهت فریادیست که بودن را تجربه می کند.... از کجا آمده ای که من اینگونه بی تابتم... از آسمان.. از نور.... از کهکشان و مرا به هر سو با خود می بری...
من: من از جنس احساس توام... از دریای زلال چشمهای تو آمده ام... از سرزمین سبز دستان تو.... از قلب پر نور و مهربان تو آمده ام.....
تو: احساسم گرمای وجود تو را دارد... چشمانم چشمان تو را در خود جا داده اند.. سرزمین سبز دستانم بخاطر پیوند خوردن با دستان تو بود.... پر نور بودن قلبم بخاطر ستاره های پر نور تو بود که روزی هزار بار به من هدیه می دادی.....
من: هدیه ی من به تو یک جفت چشم و یک قلب است که هیچ کجا نخواهی یافت... چشمهام تنها تو را می بینند و قلبم تنها تو را نفس می کشد.....
تو: تنهایی ... رویا... سرما... خاطره ... ردپا... حسرت... فریاد... چهار راه.... کوچه... عشق... نگاه... دست... خداحافظ.... آخ که بد هواتو کرد....
من: سرما...سرخ... دست... گرما... نگاه... عشق... کوچه.... خلوت.... سکوت... خدا... من... تو... ماه.... درخت... زمین... پس کوچه.. نگاه...چشم... خاطره... این درختها.. این کوچه پس کوچه ها روزی عشق را فریاد می زنند....
تو: خانه... فکر... چایی... سیگار...پدر... مادر... خواهر... خانواده... گرما.. امنیت.. مهربانی... آغوش... نگران... مظطرب.. دلواپس... تو... تو... تو... تو... و تو.... عشق... محبت... وفاداری... صداقت... پاکی... ایمان... مهربانی... و تمام خوبیهای جهان که در تو خلاصه می شوند....
من: خوبی یعنی تو... مهر یعنی تو... عشق یعنی تو... صداقت دستهای تو... نجابت چشمهای تو.... خلقتیست تکرار نا شدنی.... و حالا خدا دارد به کوچه هایی می نگرد که از عبور دستهای ما... ماه را عاشق شدند....
