"برگ اول"
" برای گلاب دستهایت که شکوفه های هر بهار مست عطرشان شده اند"
"تلخ ترین بهاریه ی سال"
امید که همدرد نویسان این گرگ و میش تلخی این بهاریه ناشادشان نسازد.....
بهار بنا بر آیین هر سال با دسته گلی آراسته به نیکی و مهربانی و سبزینگی میهمان خانه هامان می شود و آیین کهن گیتی صلح و دوستی را پاس می دارد و نوروز بهترین هدیه ی اوست.... با هفت سین و عطر همیشه سر مست گلهای خانگی که چون بغضی پس از فراز و فرود روزهای سرد زمستانی... دهن باز می کنند و نوید سالی نکو را می دهند.... که نوروز آمد و سفره بر چید از جلوگاه میهمانان نا خوانده ی سرما پرست.....
( وقت است که باز آییم و آیین مهتر بجا آریم)....
و نامزد نوروز که هر ساله او را در خواب می دید واز کنارش چون لبخندی نرم و سبک می گذشت.... اینبار هم خواهد گذشت.... اما با لبخندی تلخ و آشوب که نوروز در خواب نیست دیگر.... بلکه او دوشادوش سیاووش با روانی آغشته به درد و حسرت جهان مینوی را رکاب می زند.....
دیگر امسال خواب نخواهم ماند.... چرا که چاره ای جز این نیست.... خواب من جهان مینوی را ورق می زند.... دیگر امسال خواب نخواهم ماند... چرا که امسال مرده ام دیگر و شاید هیچگاه لبخندی از کنارم نخواهد گذشت... لبخندی که باد باشد... یا آتش و آب و خاک.... چه فرقی می کند؟؟
اسبم سیاه.... سگم سیا.... جنوبم سیاه.....
گفته بودم نه؟
گفته بودم که با من بوی مرداب است... نه؟.... گفته بودم که دستهای تو اگر مرهمند.... زخمهای عمیق تنم را به دست باد مسپار.... گفته بودم نه؟ ...... گفته بودم من از رفتن و وا ماندن و بی سرانجامی این قصه می ترسم ... نه؟ گفته بودم تلخی قصه ی دیروز طعم تلخی داشت و امروز قصه ای بهتر بخوان که چون خوابی آرام و بی هراس مرا به واماندگی و غربت و پوسیدگی دچار نکند.... گفته بودم نه؟
گفته بودم حالا که آمدی جانم به قربانت..... اما رفتن و فراموشی را به خاک کهنه ی درد اندود بسپار و تابستان امسال را به فال نیک بگیر.... گفته بودم نه؟
من که این همه گفته بودم... نه؟... گفته بودم.... من که از آغاز گفته بودم اگر عاشقی کنم از تحمل خدا هم خارج است..... گفته بودم.... نه؟...... گفته بودم دیگر توان چشیدن طعم تلخواژه ی رفتن را ندارم.... گفته بودم... نه؟...
من راهی هستم به سوی شالیزارهای سبز دستانت که هیچ کس معنا نکرد..... گفته بودم و می گویم که هیچ کس دست تو را معنا نخواهد کرد آنگونه که من.....
حالا ببین کجای قافله جا مانده ام؟.... ببین قافله ای که در من گذشت کجا به سر منزل مقصود خواهد رسید؟....
من هنوز همان راهم که سینه ام پر از عطر شالیزار دستهای توست..... مرا ببین.... مرا که مرده ام دیگر..... و حتی بهار هم رنگ موهایم را از یاد برده است.... و من که نوروز بوده ام.... حالا به خواب سنگین سیمرغان ره یافته ام تا بی مرگی و جاودانگی که مرداد من است را در جهان مینوی شاید باز یابم..... شاید....شاید.....
و من که نوروز بو ده ام بهار اینسال را مرده ام..... مگر دستی که تو را صاحب است..... این کوره راه خم در خم و پیچ پیچ تاریک را نور و حیاتی تازه بخشد..... حالا اگر نامزد نوروز از کنارم گذشت.... اگر گمان برد که همچون گذشته خواب هستم و خواب مانده ام..... نگویید که من مرده ام..... تا مثل آن روزهای خوب چون لبخندی نرم و سبک بخرامد از کنارم آرام آرام.... باد.... یا آتش و خاک و آب..... چه فرقی می کند؟؟؟؟
بهار فرا رسید و سال بر شما ایدون باد.... دور باد کهنگی.... دور باد مردگی.... دور باد خستگی.... دور باد زندگی.... زندگی بی تو.... بی دستهای تو.... بی چشمهای تو.... بی صدای تو.... بی لبخند تو.... بی عطر نفسها ی تو.....
"برگ دوم"
به جنوب که تنها بهار سزاوار اوست..... به اهواز و شرجی و نفت و باروت.... که باروت سزایش نبود.... سهمش تاریخی بود که امروز ویرانه اش بجاست.... به پدر و مادرم که بچگیهایم را در زیر سایه ی سنگین خمپاره و ترکش پاسداری کردند..... به خواهرانم که مهرشان سراسر بهار است.... به رسول عزیز و صحنه های غریب تاتر( می دونم... هنوز هم پیچ و تاب دود سیگارت در نور موضعی صحنه زیباست).... به حمید مزرعه که دستم را به گرمی فشرد..... به همه.... همه ی آنان که هستند و همه ی آنهایی که نیستند..... به دوستانم ..... به همدرد نویسان گرگ و میش من و تو که صمیمانه مرا یاری کردند.... بهار بر همه ایدون باد.... دور باد زخمهای عمیق زندگی... دور باد کینه و دروغ و بد دلی..... دور باد... دور باد.... دور باد بیماری و مرگ و گرسنگی.... درو باد جنگ و خون و آوارگی.... دور باد ... دور باد.... دور باد...
