""
یکسال دیگر هم از این عمر کوتاه گذشت..... و من همچنان سال به سال بهاریه می نویسم تا دلم خوش باشد که بهار آمد و با عطر کوچه های جنوب..... پس کوچه های جنوب که همیشه دلتنگ تواند مست مست شوم...... همیشه جنوب دلتنگ دستهای توست.... به خصوص اینروزها کارون عجیب دلتنگی می کند.... تا دیر نشده کارون را با دستهایت مرهمی باش..... ""پیش از هر چیز از نوروز آغاز می کنم:
"نوروز جشنی آریایی نیست"
هزاران هزار سال پیش در دشتی سبز و بزرگ که امروزنامش خوزستان است.... توسط اقوام سومری که ساکنین اصلی این دشت بودند و بعدها به بین النهرین رفتند نوروز برگزار می شده است..... جشنی بزرگ و سرشار از زندگی..... که آریایی ها پس از ورود و بعد از وام گرفتن از فرهنگ اقوام سومری و عیلامی جشنی را که هنوزدر بین اقوام این دشت رایج بود به نام خود به ثبت می رسانند... چرا که با تاخت و تازهای بسیار آثار بجا مانده و و همچنین فرهنگ بزرگ و قابل تحسینشان از جمله آیین مادر شاهی (مادر سالاری) که آریایی ها با آیین پدر شاهی (پدر سالاری) خویش در هم می آمیزند..... مثل خیلی چیزهای دیگر از میان رفت و این نشانگر این است که در طول تاریخ دزدی از خوزستان امری رایج بوده است...... (برای خواندن متن کامل و صحت و سوق این مطلب (نوروز جشنی آریایی نیست) به کتاب جستاری در فرهنگ ایران نوشته ی مهرداد بهار فرزند ملک شعرا بهار مراجعه کنید)..
" شاید امسال این آخرین بهاری باشد که کارون در چشمهایش جاریست..... کارون تاریخ را به عمر خود تاریخ جریان داشته است.... حالا ببین حال و احوالش را که هر چقدر هم آسمان برایش اشک می ریزد باز توفیری نمی کند.... ترا به خدا دست از سر کارون بردارید.... نفتمان را که می برید.... گازمان را که می برید..... برقمان را که می برید.... دست کم بگذارید کارون نفسی تازه کند.... زاینده رود و باغهای میوه های ممنوعه ی یزد و تبریز و مشهد و شیراز و از همه مهمتر تهران هنوز سیراب نشده اند؟؟ می ترسم هر درخت تهرانی و تبریزی و اصفهانی آرام آرام طلب بشکه نفت هم بکنند..... به خدا مردم آبادان آب آشامیدنی سالم ندارند..... خرمشهر آب سالم که ندارد هیچ هم ندارد.... اهواز هم که همیشه دلتنگ تمام بی کسیهاست..... " میگُم کاش تموم شهرا می فهمیدن که اگه بِچِه ها جنوب نبودن یا بهتر بگُم خود خود جنوب نبود نفس هم نمی تونستن بکشن" اما چه فایده دارد این حرفها.... خاکش را ما می خوریم.... جنگش را ما می کشیم..... خونش را ما می دهیم..... آوارگیهایش را ما می کشیم..... بی آبیش را در حالی که همه ی سدهای آبی ایران در خوزستان است و از انبوه و فشار آب در حال ترکیدن اما باز هم ما باید تحمل کنیم..... چقدر بگویم؟؟ اهمیت دارد؟؟ اما یک چیز را خوب می دانم که هر چه را از جنوب بگیرند خون گرم و معرفتش را نمی توانند بگیرند..... این هم دردلی بود..... دلم نیامد حالا که بهار در چند قدمیست خاک کودکیهایم را تنها بگذارم.....
و باز هم دلتنگی های من و دستهای تو نوشای من..... که این بهار..... نه نمی گویم.... می دانم که تو هم نمی خواهی که بگویم.... من هم نمی خواهم..... فقط این را بدان نوشای من که دستهایت همیشه چون سبزترین نخلها و کاجهای کودکی در من ریشه دوانده اند.... نوروزت پیروز و ایدون باد.....
نوروز سبزو پر امیدی را برای تمامی همدرد نویسان گرگ و میش من و تو آرزومندم......
"ایدون باد"
